از خانقه و ، صومعه و مدرسه رَستیم
در کوی مغان ، با می و معشوق نشستیم
سجاده و تسبیح ، به یکسو فکندیم
در خدمت ترسا بچه زنّار ببستیم
از دانه ی تسبیح شمردن ، برهیدیم
وز دام صلاح و ، ورع و زهد بجستیم
در کوی مغان ، نیست شدیم از همه هستی
چون نیست شدیم از همه هستی ، همه هستیم
زین پس مَطَلب هیچ ز ما ، دانش و فرهنگ
ای عاقل هشیار ، که ما عاشق و مستیم
ما مست وخرابیم و ، طلبکار شرابیم
با آنکه چو ما مست و خراب ست ، خوش ستیم
المنّة لله که ازین نفس پرستی
رَستیم به کلی و ، کنون باده پرستیم
تا [ مغربی ] از مجلس ما رخت بدر برد
او بود حجاب ره ما ، رفت و ــــــ برَستیم
شمس مغربی [محمد]
قمار عشق
ساقیا بده جامی ، زان شراب روحانی
تا دمی بیاسایم ، زین حجاب ظلمانی
بهر امتحان ای دوست ، گر طلب کنی جان را
آنچنان بر افشانم ، کز طلب خجل مانی
بی وفا نگار من ، می کند به کار من
خنده های زیر لب ، عشوه های پنهانی
دین و دل به یک دیدن ، باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ایدل ، کی بود پشیمانی؟
ما ز دوست غیر از دوست ، مقصدی نمی خواهیم
حور و جنّت ای زاهد ، بر تو باد ارزانی
رسم وآیین رندی ست ، از رسوم بگذشتن
آستین این ژنده ، می کند گریبانی
زاهدی به میخانه ، سرخ روـــــ ز مِی دیدم
گفتمش مبارک باد ، بر تو این مسلمانی
زلف و کاکل او را ، چون بیاد میآرم
می نهم پریشانی ، بر سر پریشانی
شیخ بهایی