تبليغاتX
هدیه بدانهاکه جهان راگونه ای دیگرمینگرند

هدیه بدانهاکه جهان راگونه ای دیگرمینگرند

آنچه ازسوز آتش دل هرعاشق برآید((دلفان آتش))

حال من

چند روزیست که حالم دیدنیست

                                        حالم از این از ان پرسیدنیست

حافظ دیوانه فالم را گرفت

                                     یک غزل امد که حالم را گرفت

مازیاران چشم یاری داشتیم

                                     خود غلط بود انچه می پنداشتیم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:31  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:23  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

سلام ای کهنه عشق

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

      سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

      تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحر گاهی

      شدم خواب عشقت چون مرا این گونه می خواهی

       من ان خاموش خاموشم که با شادی نمی جوشم

        ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم

        تو غم در شکل اوازی شکوه اوج پروازی

        نداری هیچ گناهی که جز بر من دل نمی بازی

        مرا دیوانه می خواهی  زخود بیگانه می خواهی

         مرا دل باخته چون مجنون ز من افسانه می خواهی

         شدم بیگانه با هستی  زخود بیخود تر از هستی

         نگاهم کن  نگاهم کن شدم هر انچه می خواستی

        بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن

          شدم انگشت نمای خلق  مرا تو درس عبرت کن

         بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر

            نمی ترسم من   گذشت اب از سرم دیگر

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:20  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

درد

مي گويند
عشق با درد همرا ه است
چون باعث رشد مي شود
مي گويند
عشق با درد همرا ه است
چون ذات عشق همين است
مي گويند
عشق با درد همرا ه است
چون انسان را دگرگون مي كند
مي گويند
عشق با درد همرا ه است
چون وقتي عاشق شدي دوباره متولد مي شوي

آب اگر صد پاره گردد باز هم آشناست

من اگر چند دور باشم میل دل سوی شماست

یادم نمی کنی وز یادم نمی روی

یادت خدا کند که تو یاد مرا کنی

 

ما همه فدایی هستیم

یکی فدای زر

بعدی فدای گوهر

دیگری فدای دلبر

او فدای سر

و من هم فدای تو

 

تويي عاشقترين تنهاي دنيا                              منم خسته ترين مغموم دنيا
تويي صادقترين حرف رو لبها                         منم غمگين ترين راز تو دلها
تويي زيبا طلوع صبح فردا                             منم اينجا غروبي مثل شبها
تويي همچون قناري شاد و شيدا                       منم مثل كلاغي رو درختا
تويي آشفته دل مغرور و رعنا                        منم همراز و همراه يه رويا
تويي عشق و محبت توي قلبها                        منم ديوونه مثل موج دري
تويي تنها تويي ياد غريبها                            منم فرياد بي پايان غمها
تويي شاخه گل سرخ صدفها                         منم تنها شقايق توي صحرا
تويي آب زلال اشك چشمها                         منم مرداب سرد توي دشتها
تويي عاشقترين تنهاي دنيا                           منم خسته ترين مغموم دنيا

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:17  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

باور کن

بی تو از آخر قصه ها می ترسم

 

باور کن

 

هنوزم می شه به پاکی قصه های مادر بزرگ هجرت کرد

 

تو بخوای

 

هنوز هم می شه به کوچه پاک پروانه برگشت

 

بارون که بباره همون کوچه کوتاه بی کبوتر

 

کفاف تکامل تموم ترانه ها رو می ده

 

بیا

 

بیا و لحظه ای کنار فانوس نفس های من آروم بگیر

 

بیا و امشب رو بی واسطه سکسکه های گریه کنارم باش

 

مگه چی میشه؟

 

یک باربی پوشش پرده بارون نگات کنم

 

چی می شه؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:4  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

رمز

گر در طلب منزل جانی ، جانی

 

گر در طلب لقمه ی نانی ، نانی

 

این نکته ی رمز اگر بدانی ، دانی

هرچیز که در جستن آنی ، آنی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 10:59  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

نمی دونم

 

نمی دونم که تو رو نفرین کنم یا این دلم

نمی دونم که تو حل مشکلی یا مشکلم

با تو عاشقانه بودم ، پس چرا حسرت یک روز عشق موند به دلم؟

با تو شاهنامه بودم نه یک غزل

با تو رودخونه بودم نه یک قنات

یه روزی منو تو بودیم و حالا منو تنهایی و یک عمر خاطرات

توی این غربت پر رعب و هراس

دارم عین ماهیا جون می کنم

خستم از تضاهر ایستادگی

جای دندون هزار گرگه تنم

نه کسی میدونه که من چی می خوام

نه خودم دونستم عیب کار کجاست

تا به هرکی می گی عاشقی چیه

می گه بگذر......

                 عاشقی تو قصه هاست

        

تو رفتی و سهم ما سفر شد

 

دل آروم ما دربه در شد

 

ندونستم چرا مرغ عشقم

 

توی عاشقی بی بال و پر شد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 10:40  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

آسمان چه پر ستاره است

هر ستاره شبی ست که از تو دورم

"""""""""
من بگم دوست دارم با چه رقم یا عددی

تو که بی نهایتو قشنگ تر از من بلدی

لکه ابری بودو بگذشت این ابر سیاه
یر سرم بارید و بگذشت این ابر سیاه
و من
و من که آتش ادعا کردم خودم را
دود گشتم
رفت بر افلاک این دود سیاه
باید امشب بروم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 10:36  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

دیگر

وقتی که دیگر نبود ،
من به بودنش نیازمند شدم .
وقتی که دیگر رفت ،
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم......
وقتی او تمام شد........من آغاز شدم.
و چه سخت است تنها متولد شدن ،
مثل تنها زندگی کردن است......
مثل تنها مردن
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 10:30  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

يه

يه دل هميشه بايد توش غم باشه وگرنه می شکنه...

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه...

يه قناری بايد به خوش اوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه....

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه...

يه دفتر نفاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره...

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سر درگمه..

 

پنج قانون خوشبختي :

قلبتان را از نفرت پاک کنيد -

ذهنتان را از نگراني ها دور کنيد -

ساده زندگي کنيد -

کم تر توقع داشته باشيد -

هيچکي نمي تونه به عقب برگرده و از نو شروع کنه

 

مرداب براي به دست آوردن نيلوفر سالها ميخوابه تا آرامش نيلوفر به هم نخوره، پس اگه كسي رو دوست داري، براي داشتنش سالها صبر كن

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:44  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

صد هزار درمان

سلام

آیا هیچکدومتون یه دوست خوب  دارین؟ اصلا دوست خوب کیه؟

دوست خوب اون کسی هست که وقتی از همه جا رونده شدی پناهت بده.

دوست خوب اونی هست که وقتی از این دنیا دلت گرفت، وقتی باهاش درد دل کنی آروم بشی.

دوست خوب اونی هست که اگر هم دوای دردت نیست، لااقل میتونه سنگ صبورت باشه و به حرفات گوش بده.

 اشتباه نکنید، ماها وقتی غم و غصه میاد سراغمون، وقتی کوه مشکلات رو سرمون خراب میشه، وقتی حوصله هیچ کس رو نداریم، نیازی به درمان نداریم لزوما. همین که بتونی سرتو بزاری رو پاهاش و آروم بشی، این بهترین درمانه. مطمئنم همین حس رو حداقل نسبت به مادرتون داشتین. مادری که هر وقت خسته و کوفته وارد خونه میشدین، چنان بی هیچ محدودیتی بهمون محبت میکرد که تمام مشکلاتمون رو موقتا هم بود فراموش میکردیم. آره،مادرها بهترین دوست فرزندانشونن. حتی خیلی از بابا ها هم همینطورن.

دوست خوب اونقدر ارزش داره که:

من درد تو را ز دست آسان ندهم                          دل بر نکنم تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم                              کان درد به صد هزار درمان ندهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:37  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

فقیه دانا

برو ای فقیه دانا، به خدای بخش ما را

من و عاشقی و مستی، تو و زهد و پارسایی...

سعدی

 

کلمات چه بار سنگینی را باید بر دوش کشند، وقتی می خواهی از عشـــــق، چیزی فراتر از این روزمرگی ها، سخن بگویی.

عشق کششی است، برای رهایی از مفرد بودن، که در تمامی عناصر طبیعت جاری و ساری است.از گیاهان و جانوران تا ذرات سازنده ی عناصر( الکترون ها و پروتن ها).

 جاذبه ای که در ذی شعورترین موجود، انسان، متعالی میشود. که به روان و جسم آدمی وحدت می بخشد، آن هنگام که همه ذرات جسم و جان، چیزی یا  کسی را طلب می کنند.

این است که به هر جا و هر پدیده که نظر می کنیم، به جز از اکسیر عشق مایه ای ندارد.و این کثرت تجلی عشق است، که توصیف آن را مشکل می کند.چرا که انسانها متفاوتند، پدیده ها تفاوتند.انسانها مراتب دارند.پس عشق  هم مرتبه متفاوت دارد. داش آکل  عاشق است، مولانا نیز.عشق همان عشق اســت و این مرتبه ی عاشق و معشوق است که عشق را متفاوت جلوه می دهد.

 هرکس از عشق تاویلی کرده است، در حد توانایی خویـش، چه عشق جسمی و فرویدی، چه عشق روحانی و افلاطونی...اما گویی همه یک حرف زده اند.یک حــــــــــــــــرف.

 

 یک قصه نیست غم عشق و این عجب

کز هر کسی که می شنوم نا مکرر است.

حافظ

 

 

آنچه رقم خورد، مقدمه ای بود از فهم یک ماهی کوچک از بی کران این دریا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:33  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

جزیره دور

زیر چتر باران

زیر چتر سبز باران
برگ لرزان درختان
آید به یادم دوباره
کوچه باغ پرسه ها مان
می تراوید از نگاهت
شور وشرم کودکانه
می سرودم زیر باران
از نگاه تو ترانه
اگر از آنهمه شوق و آرزو
مانده در قلب تو هم بگو بگو
زمزمه کن همه را به گوش من
تا بگیرم بوی باران
گل همیشه بهار من بیا
با گل خنده کنار من بیا
تا همه هستی ام از حضور تو
گل کند همچون بهاران

دم به دم افسانه میخواند
در کنار گوشمان باد
نغمه های عاشقی را
باد و باران یادمان داد
می توانستم چو لبخند
بر لبانت جان بگیرم
یا بلغزم همچو اشکی
کنج لبهایت بمیرم
اگر از آنهمه شوق و آرزو
مانده در قلب تو هم بگو بگو
زمزمه کن همه را به گوش من
تا بگیرم بوی باران
گل همیشه بهار من بیا
با گل خنده کنار من بیا
تا همه هستی ام از حضور تو
گل کند همچون بهاران

در دل شب دیده ی بیدار من
بیند آن یاری که دل را آرزوست
چون بیاید پیش پیش مرکبش
مرغ شب آوا بر آرد دوست دوست دوست"
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:33  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

زمان

در عرض یک دقیقه می شه

یکی رو خورد کرد ... در عرض یک ساعت


می شه کسی رو دوست داشت ... در عرض یک


روز می شه عاشق شد ... ولی یه عمر طول


می کشه تا کسی رو فراموش کنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:19  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

عاشقم

گفتم گرفتنت یه روز قاب دلم رو می شكنــه

گفتی كه این بخت تو بود تقدیر تو شكستنه

 

گفتم بمــون یه روز میاد غصه هامون تموم میشــه

گفتی اگه با هم باشیم لحظه هامون حروم میشه

 

وقتی رفتی همه دنیـا رو ســــرم

انگاری خراب شد و دلم شكست

 

ساز من زانوی غم بغـل گــــرفت

رفت و كز كرد، گوشه ی اتاق نشست

 

وقتی رفتی هیچ كسی، همدرد و همرازم نشد

هیچ كسی حتی یه دفه، هم غصه ی سازم نشد

 

ولی اینو بدون هنوز، عاشقتم تا پای جون

دل بهاریم عاشقه، چه تو بهار چه تو خزون

 

هر وقت كه بارون میزنه، تورو كنارم میبینم

حس می کنم پیش منی،

 هنوزم عاشق ترینم

،

 هنوزم عاشق ترینم

.

 

 

 

 

 

گل را دوست دارم بخاطره زيبا بودنش                                                           

                  پروانه را دوست دارم بخاطره اينکه يار گل است                                  

 شمع را دوست دارم بخاطره اينکه يار پروانه است                     

و تو را بسيار بسيار دوست دارم بي آنکه بدانم چرا      

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:18  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

اگه يه وقت دلتون برام تنگ شد

اگه يه وقت دلتون برام تنگ شد ميتونيد متن زيرو بخونید

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ديدي چه زود دلت برام تنگ شد؟

-----

چند وقته نيومدي به خاطره نيومدنت مامانم و بابام هر شب باهم دعوا دارن! مهم نيست با چه ماشيني مياي! مهم نيست با چه لباسي مياي فقط بيا و اين آشغال ها رو از دم خونه بردار


---


تنها يادگاري (( ¥ ¥ ¥ ¥ ¥ ¥ ¥ ¥ )) اين آخرين چيزيه که از تو برام مونده، جاي پاهات رو ديوار اطاقم، يادت به خير، عجب مارمولکي بودي

----

عزيزم ديروز از صبح تا شب به U فكر مي‌كردم، تمام فكر و ذكرم شده بود U، امروز و فردا ميخوام به بقيه حروف انگليسي مثل W و X و Y و Z فكر كنم


---


کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست!!!؟؟؟

--------

رشتي با خانمش دعواش ميشه دست بچه هاش رو مي گيره قهر مي كنه خانمش ميگه با من دعوا داري بچه ها مردم رو كجا مي بري


---


در زندگی سه راه رو دنبال کن: ۱- دوست داشتن برای یک تجربه ۲- عاشق شدن برای یک هدف ۳- فراموش کردن برای قبول واقعیت


---


بدترين درد اين نيست كه..................... عشقت بميره بدترين درد اين نيست كه.....................به اوني كه دوستش داري نرسي بدترين درد اين نيست كه.....................عشقت بهت نارو بزنه بدترين درد اينه كه..............................يكي رو دوست داشته باشي و اون  ندونه

-----

وقتي عاشق مي‌شيم تلاش مي‌کنيم چارديواري آدما رو بشکنيم بريم تو. يادمون ميره، چيزي که عاشقش شديم همون چهارتا ديوار بوده، نه آدم توش


---

---

زندگی چیه ؟

.

.

 زندگی عشقه

 عشق چیه ؟

.

.

عشق بوسیدنه

 بوسیدن چیه ؟

.

.

.

 بیا اینجا بهت بگم


---

نميدانم آسمان چگونه است و زمين چه سان که در هر چه مينگرم تو را ميبينم، نميدانم به چه مي انديشم که روز هست خود را از ياد برده ام ، تنها چيزي که ميدانم اين است که هر چه دورتر ميروي يادت نزديک تر ميآيد و هر چه کمتر تو را ميبينم نقشت بيشتر در دلم مينشيند!


---


با اينکه نديدمت دلم هر روز برايت تنگ مي شود. بديش اين است که مي دانم تو هستي. کاش نبودي! مثل هزاران چيز ديگر که توي اين دنيا نيست ولي آدم ها باز الکي دنبالشان مي گردند، نمي دانم، شايد بشود اسمش را گذاشت دلخوشي. دلخوشي من هم اين است که ميدانم هستي


---


نفسي که مي تپي اي دل من...يادت نرود اجازه از عشق بگير


---


من دلتنگ بودم تعبير سکوت گيجم کرد. ديدم که درخت هست. وقتي که درخت هست پيداست که بايد بود و رد روايت را تا متن سپيد دنبال کرد . تو هم با من بمان ، من و تو تنها با هم به حقبقت مي رسيم.


---


سروده هاي عاشقانه ام را دور ريختي تنها به جرم اينكه جسورانه اعترافشان كرده بودم

----

عشق خطاي فاحش فرد در تمايز يك ادم معمولي از بقيه ي ادم هاي معمولي است ( برنارد شاو)
--------------

براي شاد بودن تنها به بدني سالم و حافظه اي ضعيف نياز داري(البرت )
-----------

بهترين مترجم کسي است که سکوت ديگران را ترجمه کند

------

يه روز مدير مهد كودك به يكي از بچه ها ميگه: تو مامان داري؟ ميگه نه! ميگه بابا داري؟ ميگه نه! مرده ميگه پس چي داري؟ ميگه جيش دارم؟

-------

زن براي عاشق شدن به چندين قرن نياز دارد و براي فراموشي به يك دقيقه.........ولي ...مرد براي عاشق شدن به يک دقيقه نياز دارد و براي فراموش کردن به چندين قرن
------
تعريفي از يك مرد مجرد : مردي كه فرصت بد بخت كردن يك زن را از دست داده است!

------
چند تا آدمن که تنشون ميخاره 1.اونايی که چشمک ميزنن ولی شماره نميدن 2.اونايی که شماره ميگيرن ولی زنگ نميزنن 3.اونايی که حموم نميرن 4.اونايی که SMS رو واسه خودت ميفرستن!
-------
تنهايي يعنی اين که به معشوقت بگی دوستت دارم بعد بهت بگه جک نگو. تنهايی يعنی اين که يه نفر رو از ته دلت دوست داشته باشی ولی نتونی بهش بگي. تنهايی يعنی اين که جلو همه مامانت بهت بگه خيلی بچه‌ای . تنهايی يعنی اين که عاشق بشی ولی فکر کنی دل درد داری!
-----

يک دقيقه سکوت براي روياهاي شيرين کودکي، که هرگز باز نخواهند گشت!
--------

يک به اضافه يک مي شود دو. من به اضافه تو مي شويم تو. دو منهاي يک مي شود يک. تو منهاي من مي شود تو. به خاطر همين است که فکر مي کنم موجوديت من در همان دايره کوچک زير علامت سئوال خلاصه مي شود و تو چه بدون من چه با من هميشه تو مي ماني!!!!!!!

--------
يه بچه سوسول رو مي ذارن تو قدر مطلق...بسيجي بيرون مياد
--------
آخرين خبر از اون دنيا : مقامات شهرداري تهران پل صراط رو برداشتن بجاش دور برگردون گذاشتن

-----
داني که چرا ز ميوها سيب نکوست: نيمي رخ عاشقست نيمي رخ دوست اين زرد و سرخي که در او مي بيني: زرديش رخ عاشقست سرخيش رخ دوست

-------
داني که چرا ز ميوها سيب نکوست: نيمي رخ عاشقست نيمي رخ دوست اين زرد و سرخي که در او مي بيني: زرديش رخ عاشقست سرخيش رخ دوست

--------
وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني

 خوش باشیدSmiley

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:16  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

دوستت دارم

گفت : دوستت دارم
گفتم : من هم دوستت دارم و البته خیلی
زیاد
گفت : دوست داشتن من با تو ٬ در عین تفاوت ٬ تشابهی هم دارد
گفتم : یعنی
چه؟ دوست داشتن که تفاوتی ندارد!!!!!
گفت : بنده عزیز ٬ تو مرا دوست داری و می
ستایی بخاطر خودت ٬ من هم تو را دوست دارم بخاطر خودت .....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:6  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

کاش می شد

کاش می شد خالی از تشویش بود

برگ سبزی تحفه درویش بود


کاش تا دل می گرفت و می شکست

عشق می آمد کنارش می نشست



کاش با هر دل دلی پیوند داشت

هر نگاهی یک سبد لبخند داشت

 

در پيچ و خم زندگی
خسته از گذشته
هزار راه نرفته
پشت سرم هيچ كس نيست
همه ی دوستانم مرا فراموش كرده اند
خسته شدم
از راههای رفته
از دروغها
از خيلی ها كه در رفاقت محبت می كردند
اما در باطنشان چيز ديگری بود
خسته شدم
از دردها
از دوست داشتن ها
از جوانی
از ..

 

چقدر دوست داشتم دیگران حرفهایم را بفهمند
و چقدر دوست داشتم نگاه خیس مرا درک کنند
چقدر دلم می خواست یک نفر به من بگوید
چرا لبخندهای تو اینقدر بی رنگ است
اما کسی نبود همیشه من بودم و
من و تنهایی و
آن دفتر شعرم...

 

همیشه از فاصله گله داریم
همیشه از فاصله می ترسیم
یادمان رفته سر مشق های کودکی
برای فهم لغات و ترکیب های تازه
کمی خط فاصله لازم بود...

 

اگه روزی قطار دنيا نگه داشت
خبــــــــــــــــــرم کنيد
چون من عاجزانه خواهان پياده شدنــــــــــــــــم

یک غم به تنهایی برای نابودی هزاران نشاط کافی است ( ژول ورن

سکوت گاه هزاران معنا در بر دارد که از گفتن به دست نمی آید ( منتسکیو )

ممکن است از شکست نا امید و مایوس شوید ولی اگر امتحان نکنید فنا خواهید شد ( بورلی سنیز )

دنیا گلی است که گلبرگ هایش خیالی و خار هایش حقیقی است ( کارمن سیلوا )

کار هایی که در گذشته کرده ایم ٬ ما را مانند سایه تعقیب می کنند و نسبت به نوع آنها ما را به سوی بدی یا خوشی می کشانند ( توماس کارلایل

همیشه به یاد داشته باش تا به فراموشی بسپاری آنچه را که اندوهگینت میکند ٬ اما ٬ هرگز فراموش نکن که به یاد داشته باشی آنچه را که خوشحالت میکند

بدترین مردم کسی است که خود را بهترین مردم ببیند
حضرت محمد (ص)

از معاشرت با کسی که قادر به حفظ اسرار و رموز زندگی خود نیست پرهیز کن

افلاطون

قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد ٬ بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کند

ویلیام شکسپیر

هزچه را دوست بداری ٬ زیباست
جین آنوئیل

 

مردم در يك چيز مشتركند ٬ همه با هم فرق ميكنند
-----------------------------------------
زندگي با عشق هرگز تيره نيست.... ( لو بوسكاليا )
----------------------------------------
هيچ چيز عوض نميشود ٬ ما عوض ميشويم.... ( هنري داويد تورو )
---------------------------------------
اگر مايليم پيام عشق را بشنويم ٬ بايد خود نيز اين پيام را ارسال كنيم ( مادر ترزا )-
--------------------------------------
من٬ مهم تر از گرفتاري هاي خويش هستم ( ژوزه فور )
------------------------------------
هرگز نگذار آگاهي از عيب هايت ٬ تو را بترساند
-----------------------------------
پسران عشق را به بازی می گیرند و دختران با عشق بازی می کنند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:49  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

دلم برات تنگ شده جونم

دلم برات تنگ شده جونم

 

می خام ببینمت نمی تونم

 

بین ما دیواریست سنگی

 

فاصله یک عمر میدونم.

 

بغض ترانم شکستم

 

میخام بگم عاشقت هستم

 

تو عین نا باوری شب

 

خالی گزاشتی هر دو دستم

***

تو بودی تمام هستی و مستی و راستی تمام قصه ی من

 

تو بودی سنگ سبورم و نگاه دورم و لب های بسته ی من

***

 

نیمه شب، از خوابم پا می شم

 

نیستی پیشم ، باز دیوونه می شم

 

دوری تو، تیشه زد به ریشم، نیستی پیشم

 

بی صدا، از من خالی میشم

 

هم صدا، با بی بالی میشم

 

گونه هام خیس از شبنم غم نیستی پیشم

***

تو بودی تمام هستی و مستی و راستی و تمام قصه ی من

 

تو بودی سنگ سبورم و نگاه دورم و لب های بسته ی من

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:44  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

صید

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم            ای تازه نگارم

 

از دوری صیاد دگر تاب ندارم                      رفت از قرارم

 

چون آهوی گم گشته به هر گوشه دوانم    تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

 

از نامک مژگان شد و صد تیغ پرانی   بر دل بنشانی   چون پرتوء خورشید اگر رو بکشانی

 

وای ازشب تارم    در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم    از دیده ره کوی تو با عشق گشویم

 

 با حال نزارم                        با حال نزارم

 

بر خیز که داد از من بی چاره ستانی        بنشین که شرر بر دل تنگم بنشانی

 

تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی       خوش جلوه نهانی

 

ای برده امان از دل اُشاق کجایی       تا سجده گزارم

 

گر بوی تو را باد به منزل برساند   جانم برهاند

 

برلرز وجودم اثری هیچ نماند           جز گردوگبارم جز گردوگبارم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:36  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

سرای بی کسی

در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند

 

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

 

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند

 

کسی ز کوچه سار شب درِ سحر نمی زند

 

نشسته ام در انتظار این غبار بی سراب

 

دریغ که از شبی چنین سپیده سر نمی زند

 

گزرگهی هست پر ستم که اندر او به غیر

 

غم یکی سلای آشنا به ره گزر نمی زند

 

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات

 

برو که هیچ کس ندا به او شِکَر نمی زند

 

نه سایه دار نماندم که افکنندم آستان

 

وگر نظر دل است که تر ،کسی تبر نمی زند

 

وگر نبرد باخته تر ، کسی تبر نمی زند  

 

یکی از بهترین شعرایی هست که شاید به عمرم بشنوم از هوشنگ ابتهاج واقعا محشر

 

تقدیم به تو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:32  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

زندگی در این دنیا

می دونی زندگی در این دنیا شبیه چیه ؟

 

انگار از ترس یه شتر کینه دار از چاهی با طناب آویزون شدی وقتی به پایین نگاه می کنی یه

 

اژدهای پلیدی رو میبینی که دهنشرو باز کرده و در انتظار اینه که بیفتی ، یه کمی بالاتر دو تا

 

موش ، که یکی سیاه (شب) و یکی سفید (روز) دارن طنابی رو که ارزش آویزونی می خورن

 

و روبروتم یه کندوی عسل هست که هی انگشتتو میزنی بهش و می چشی با این که گه گداری

 

زنبورا نیشت می زنن ولی دلتو خوش کردی که فلا دهنت رو باهاش شیرین کنی !!!!!!!.....

 

باور می کنی به تعداد موهای سرت حرف توی همین یه پاراگراف هست خنده داره ولی حقیقت ،

 

با این که خیلی تلخ هست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:28  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

سلسله ی موی دوست

سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست 

هر که در این حلقه نیست فارق از این ماجراست

 

دل شده ی پایبند گردن جان در کمند

 

زهره ی گفتار نِه کین که سبب وانکه راست

 

گر بزند بربطی در نظرش بی دریغ

 

دیدن او یک نظر ، صد چو منَش خون بَهاست

 

گر برود جان من ، در طلب وصف دوست

 

حیف نباشد که دوست ، دوست تر از جان ماست

 

گر بنوازی به لطف ،ور بگدازی به قهر

 

حکم تو بر من رواست ، زجر تو بر من دواست

 

سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:27  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:24  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

تقديم به خودش که ميدونه کيه ::: تو نيستی ولی .....

تويي که وجود مني دوستت دارم...مي پرستمت....

 ميخوام تا ابد با تو باشم...برام فرق نميکنه کجا باشم فقط با تو باشم...

برام فرق نميکنه چي داشته باشم...فقط با تو باشم...

برام فرق نميکنه که ديگران چي ميگن .. فقط با تو باشم...

برام فرق نميکنه چي دوست دارم... فقط اوون چيزي که تو دوست داري...

برام فرق نميکنه بگم يا نگم....فقط تو بگوو....

دلم گرفت اي همنفس پرم شکست تو اين قفس

 

تو اين غبار تو اين سکوت

 

چه بي صدا نفس نفس.......

 

از اين نامهربونيها دارم از غصه ميميرم

 

رفيق روز تنهايي يه روز دستا تو ميگيرم....

 

تو اين شب.....

 

گريه ميتوني پناهه هق هقم باشي

 

تو اي همزاد هم خونه چي ميشه عاشقم باشي

 

دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما............

 

دو همنفس دو همزبون دو همسفر دو همصدا .......

 

تو اي پايان تنهايي پناه اخر من باش تو اين شب مرگي پاييز

 

بهار باور من باش...

 

بزار با مشرق چشمات شبم روشن ترين باشه.........

 

ميخوام ايينه ي خونه با چشمات همنشين باشه

 

دلم گرفت اي همنفس پرم شکست تو اين قفس

 

تو اين غبار تو اين سکوت چه بي صدا نفس نفس..............

 

 

غروب غم ها و طلوع شاديها رو براتون ارزومندم........  

دلم براي کسي تنگ است

                   که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد

دلم براي کسي تنگ است

                   که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند 

دلم براي کسي تنگ است

                     که تنم اغوشش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است

                      که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند

                     

                                   دلم براي کسي تنگ است. . . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:23  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

با تو بودن

لحظه باران با تو بودن

در نگا ه تو شکفتن 

حس عشق و در تو ديدن

مثل تشنگي ابه

با تو رفتن با تو مردن

مثل روياي تو خوابه

اگه چشمات من مي خواست تو نگاه تو مي ميمردم

اگه دستات مال من بود جون به دستات مي سپردم

اگه اسمو مي خوندي ديگه از ياد نمي بردم

اگه با من تو مي موندي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:42  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:36  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

هدیه دوست آشنا

این دو شعر هدیه از آشنایی دوست داشتنی وزیبا بود که با تمام عشق وجودیم تقدیم می گردد

بی تو طوفانزدۀ دشت جنونم

صید ِ افتاده به خونم

تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خَم ِ کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی!

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در ِ خانه ببستم

دگر از پای نشستم

گوئیا زلزله آمد

گوئیا خانه فرو ریخت سر ِ من!

بی تو من در همۀ شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل ِ بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پَر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر ِ من؟

که ز کویت نگریزم.

گر بمیرم ز غم ِ دل ،

به تو هرگز نستیزم.

من و یک لحظه جدایی؟

نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم!!

از که می گوئی حکایت؟

شهر دل خالیست ، خاموشست!


برکه آرام است و غمگین

شهرزاد ِ قصه گو تنهاست

نغمه های آشنائی مرده بر لبهای کوچه

نه صدائی ،

نه دگر آوای گرم ِ آشنائی

بر خیابانهای ساکت ، مانده تنها رد ِ پائی!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:33  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

هدیه آشنا

می دونم كه عاقبت می ری يه روز

بـــــــا همـــون قايقـــی كــــه تــو رو آورد

رو همــــون مـــــــوج بــلنــــد ســـــــركشــی

كـــــــه يـــــــه روز اومـــــــد تـــو رو بـــه مـن سپرد

می دونـــم كـــــه آخـــــرش پـــس ميـــــاره تنهاييمــــو

اون نسيمــــــی كـــــه تـــــو رو آورد و بــــی كسيمــــــو برد

دوبــــاره زنـــده می شــه جــــون مــــی گيــــره توی دلــــم

سايــــــۀ حسرتـــی كـــه زيـــر قــــدم های تــــو مُـــرد

حــــالا شــب خوابتو ديدن واسه مــن يـــه عـادتـه

تــو شبِ چشمای تو گـــم شدنـــم غنيمتـه

دوســـت دارم تكيــه كنــــم بهـت ولــی

شونه های مردونت زيرسرم امانته
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:30  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

قهر و آشتي1

رسم بعضي از زنها اينکه كه وقتى از دست‏شوهراشون ناراحت‏ مي شن قهر ميكنند،صورتشون  در هم كشيده ميشه و ديگه حرف نميزنندو يادر گوشه‏اى مي شينند و دست‏به هيچ كارى نمى‏زنند.غذا نمى‏خورند، بچه‏ها را ميزنند،يواش يواش غرولند ميكنند.به عقيده اونها قهر و دعوا بهترين وسيله‏اى كه ميتونن به اون متوسل بشن و از شوهر انتقام بگيرند،ولي برنامه‏مذكور نه تنها شوهر رو تنبيه نميكنه بلكه ممكنه که عواقب بسيار بدى رو هم در برداشته باشه،زيرا ممكنه ‏شوهرت نيز مقابله به مثل بکنه و قهركنه،در اينصورت تا چند روز بايد با حالت ناراحتى زندگى كنيد،تو غر بزنى او غر بزنه،تو اوقات تلخى كنى او اوقات تلخى كنه،تو حرف نزنى‏او حرف نزنه،تا بالاخره خسته شيد و به وساطت‏يكى از خويشان يادوستان يا با يك بهانه ديگر با هم آشتى كنيد،اما اين آخرين قهر و دعواى‏شما نيست‏بلكه طولى نميكشه كه باز از دست‏شوهرت ناراحت ميشى وقهر و دعوا شروع ميشه يعنى يك عمر رو بايد با حالت قهر و دعوا و كينه‏و كدورت زندگى کنيد،اينطوري هم خودتون رو بدبخت مي کنيد هم‏فرزنهاي بيگناهتون رو به بدبختى و سيه روزى ميندازيد.


ممكنه ‏شوهرت در مقابل قهرهاى تو عكس العمل شديدترى‏نشان بده و کار به ناسزاگوئى و كتك كارى برسه.اونوقت تو ناچار ميشى به عنوان‏قهر به خانه پدرت برى و شكايت اون رو پيش اونا ببرى.و با دخالت اونااختلافات شما شديدتر و عميق‏تر بشه،ممكنه ‏شوهرت از اين قهر و دعواهاى متوالى بستوه بياد و جدايى را بر اين زندگى كثيف ترجيح بده.


در اينصورت هم شوهرت رو بدبخت كردى هم خودت رو ولي به طورحتم تو بيشتر از اون ضرر ميکني ،شايد ناچار بشى تا آخر عمر تنهابمونى يا سر بار پدر و مادرت بشى.حتما بعدا پشيمان خواهى شد ولي اونوقت ديگه ‏پشيمانى سودى نداره.


«زنى ميگفت:با جوانى ازدواج كردم اما زندگى ما ديرى نپاييد.نه‏من از رموز شوهردارى اطلاع داشتم،نه او راه و رسم زندارى راميدونست،دائما با هم كشمكش داشتيم،يك هفته من قهر ميكردم و هفته بعداو،فقط جمعه‏ها با پا در ميانى بستگان با هم آشتى ميكرديم،اين قهر وآشتى‏ها سبب دلسرد شدن شوهرم شد،و به تدريج‏به فكر پيدا كردن همسرديگه اى افتاد،من هم به علت كمى سن اهميتى به طلاق نميدادم و حاضر به‏تجديد نظر در رفتارم نبودم،از هم جدا شديم،اطاقى براى خودم اجاره‏كردم و به تنهايى زندگى ميكردم،خيلى زود متوجه خطرات شدم،اغلب‏كسانى كه با هم آشنا ميشديم در صدد اغفالم بودند،تصميم گرفتم با شوهرم‏آشتى كنم،به خانه‏اش رفتم.اونجا با خانمى روبرو شدم كه خود را همسراو معرفى کرد،با چشم گريان به اطاقم بازگشتم‏» اطلاعات 8 آذر ماه 1350.


«زن جوان 22 ساله‏اى كه با وجود يك فرزند طلاق گرفته و به‏منزل پدرش رفته بود شب عروسى خواهرش دست‏بخودكشى زد». اطلاعات 17 اسفند ماه 1348.


بنابراين قهر و دعوا نه تنها درديرو دوا نميكنه بلكه ممكنه که صدها گرفتارى و دردسر هم بوجود بياره.


خانم محترم،از قهر و دعوا جدا اجتناب كن،اگه از شوهرت‏عقده‏اى داشتى کمي صبر كن تا حواست جمع بشه،اونوقت با نرمى وملايمت موضوع ناراحتى خودت روبا شوهرت در ميان بذار،مثلا با زبان‏خوش نه به عنوان اعتراض بگو:تو در فلان مجلس به من توهين كردى، يافلان حرف را به من زدى،يا به فلان پيشنهاد من عمل نكردى،آيا سزاواراست نسبت‏به من اينقدر كم لطف باشى؟با اين قبيل حرفها هم عقده‏ات‏حل ميشود يا به اصطلاح خالي ميشي،هم شوهرت تنبيه ميشه. و به طور حتم در صدد تلافى‏بر مياد.ترو يك خانم با وفا و خوش اخلاق و اهل زندگى مى‏شناسه وهمين احساس در اخلاق و رفتارش آثار خوبى مي ذاره.


گناه قهر با شوهر: رسول خدا(ص) فرمود: هر زني که از شوهرش قهر کند در حاليکه خودش مقصر باشد در روز قيامت با فرعون و قارون و هامان در پايين ترين جاي جهنم خواهد بود مگر اينکه توبه کرده و نزد شوهرش باز گردد



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:9  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

باز باران

باز باران بي ترانه

گريه هايم عاشقانه

مي خورد بر سقف قلبم

ياد ايام تو داشتن

مي زند سيلي به صورت

باورت شايد نباشد

مرده است قلبم ز دستت

فكر آنكه با تو بودم

با تو بودم شاد بودم

توي دشت آن نگاهت

گم شدن در خاطراتت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 23:6  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

ارزش انسان

ارزش انسان ز علم و معرفت پیدا شود

بی هنر گر دعوی بی جا کند رسوا شود

هر که بر انسانهای حق پیوست عنوانی گرفت

قطره چون وصل به دریا شود دریا شود

ای که بر ما می کنی از جامه نو افتخار

افتخار آدمی کی جامه دیبا شود

قیمت گوهر شود پیدا بر گوهر شناس

قدر ما در پای میزان عمل پیدا شود

در مسیر زندگی هرگز نمی افتد به چاه

با چراغ دین و دانش گر بشر بینا شود

ما که در راه طلب ، دم از حقیقت میزنیم

طعنه هائی مدعی کی سد راه ما می شود

سر فرود می آورد هر شاخه از بارآوری

می کند افتادگی انسان اگر دانا شود

چند روزی گر بکام مدعی گردد فلک

غم مخور .... که روزی هم بکام ما شود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:22  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

هميشه تابنده

 

هميشه تابنده

              " خورشید باش‌‌‌؛

                      که اگر خواستی بر کسی نتابی

                                                         نتـــــــوانی..."

                                                                       *  زرتشت *

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:6  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

افسانه زندگی

     یک روز رسد غمی به اندازه کوه٬ 

                                 یک روز رسد نشاط اندازه دشت

 

 

           افسانه زندگی چنین است عزیز! :

                                                            

                                           « در سایه کوه باید از دشت گذشت...»

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:4  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

   صنما با غـــم عشق تو چه تدبیر کنم   

  تابه کی در غـم تو نالهُ شبگیر کنم

   دل دیوانه ازآن شدکه نصیحت شنود   

  مگرش هم سرزلف تو زنجیر کنم

    آنچه درمدت هجرتو کشــیدم هیهات   

  دریکی نامه محال است که تحریرکنم

    باسرزلفـــ تومجموع پریشانی خود   

  کومجالی که سراسرهمه تقریر کنم

    آن زمان که آرزوی دیدن جانم باشد  

  درنظرنقش رخ خوب توتصویرکنم

    گربدانم که وصال توبدین دست دهد  

  دل ودین راهمه دربازم وتوفیر کنم

    دورشوازبرم ای واعظ وبیهوده مگوی  

  من نه آنم که دگرگوش به تزویر کنم

    نیست امید صلاحی زفساد حافظ   

  چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:0  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

سـایهُ میـــمون

ما شبی دسـت برآریم ودعایی بکنیم

  غم هجران تورا چـاره زجایی بکنیم

  دل بیمار شد از دسـت رفیقان مددی  

   تا طبیبش به ســـرآریم ودوایی بکنیم

  آنکه بی جرم برنجیدوبه تیغم زدورفت  

  بازش آریدخداراکه صفـــایی بکنیم

    خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست 

    تادر آن آب وهوا نشو و نمایی بکنیم

   مدد از خاطر رندان طلب ای دل ورنه 

  کارصعب است مباداکه خطایی بکنیم

  سایهُ طایر کم حوصــــله کاری نکند  

  طلب از سـایهُ میـــمون همایی بکنیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:55  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

يك قلب پاك از تمام معابد جهان زيباتر است

يك قلب پاك از تمام معابد جهان زيباتر است

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:28  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

پسرک و دخترک توی کافه نشسته بودن روی صندلی ای که شاید یک روز تو هم بشینی.کمی اونطرف تر پیرمرد نشسته بود روی صندلی ای که شاید تو یک روز بشینی.

پسرک و دخترک حرف می زدن و پیرمرد نگاهشون می کرد گاهی هم به تکه عکسی که توی دستش بود چشم می دوخت و بغض می کرد.

یک دفعه دختر بلند شد و رفت ولی پسرک همین طور سر جاش نشسته بود از رفتارشون مشخص بود که دیگه نمی خوان همدیگر رو ببینن.

پیرمرد در حالی که اشک می ریخت بلند شد به سمت پسر رفت دست روی شونه اش گذاشت عکس را نشانش داد.پسرک به چهره پیرمرد نگاهی تاسف بار کرد سپس به سمت دختر دوید.

یادش به خیر سالها پیش پیرمرد بازهم نشست روی همون صندلی ای که پسرک نشسته بود و تو هم شاید روزی بشینی. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:3  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:42  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

اگه شعر دوست داري بخون و برام شعر بنويس


دلم تنگه ....
دلم تنگه براي با تو بودن
براي با تو بودن يا نبودن
دلم تنگه براي لحظه هاي عاشقونه
دلم تنگه براي شادي هامون
براي شادي هاي عاشقونه
دلم تنگه دراين وهم و سياهي
در اين آوارگي و بي پناهي
دلم تنگه براي خنده هامون
براي لحظه هاي با تو بودن
دلم تنگه براي گريه كردن
براي گريه كردن با غم تو
دلم تنگه براي اون نگاهت
براي اون نگاه بي گناهت
دلم تنگه براي شعر گفتن
براي ناله كردن از توگفتن
دلم تنگه از اين سر در گُمي ها
از اين سر در گُمي ها ، بي كسي ها
دلم تنگه از ايــن دلواپسي ها
از ايـــن دلواپسي ها ، بي كسي ها
دلم تنگه براي خنده هايت
براي خنده ها وعشوه هايت
دلم تنگه براي با تو بودن
براي با تو بون يا نبودن
دلم تنگه براي رنگ چشمات
دلم تنگه براي با تو بودن.

اگه شعر دوست داري بخون و برام شعر بنويس
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:21  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

فرصتي نمانده است

گيسوانت در باد
سرچشمه تمام رودهاي زميننند
و سبزي چشمهات
سيماي جنگلي ست
كه بازوان زمستان را
شرمنده مي كند …



فرصتي نمانده است
بيا همديگر را بغل كنيم
فردا
يا من تو را مي كشم
يا تو چاقو را در آب خواهي شست
همين چند سطر
دنيا به همين چند سطر رسيده است
به اينكه انسان
كوچك بماند بهتر است
به دنيا نيايد بهتر است

اصلا
اين فيلم را به عقب برگردان
آن قدر كه پالتوي پوست پشت ويترين
پلنگي شود
كه مي دود در دشت هاي دور
آن قدر كه عصاها
پياده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمين …
زمين…
نه !
به عقب تر برگرد
بگذار خدا دوباره دستهايش را بشويد
به آينه بنگرد
شايد
تصميم ديگري گرفت .
×××××××××××××××××××××××
شاد باشيد در پناه بوسه بوسه عشق !

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:53  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

چشم سیاهت

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه ، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شبآهنگ

یادم آید: تو به من گفتی :
- از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آیینه عشق گذران است ،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ؛
باش فردا ، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن!»

با تو گفتم :
حذر از عشق ؟!
ندانم !
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...
باز گفتم که :
تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم !
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:49  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

اَلَم تَری ...

چقدر دست تو با دست من محبت کرد
و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد

من از تو با شب و باران و بیشه ها گفتم
و هر که از تو شنید از بهار صحبت کرد

کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان ، خانم !
که تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد

سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است
و آیه آیه تو را می شود تلاوت کرد :

اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو !؟
تنت ارم شد ومن را به باغ دعوت کرد

وَ تن ، تنت ، که وطن شد غزل مطنطن شد !
وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنانه حرکت کرد –

- به سمت عطر تو تا قبله ها عوض بشوند
و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کرد :

منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !
و نیت غزلی در 4 رکعت کرد !

رکوع کرد ... وَ تسبیح هاش پاره شدند !
و مُهر را به سجودی هزار قسمت کرد !

قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!
که آتشم به تمام جهان سرایت کرد –

- و بی عذاب ترین عشق ، آتشی شد که
فرشتگان تو را نیز غرق لذت کرد

تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !
و اَشهَدُ که لبانم به جام عادت کرد !

سلام بر تو که باران به زیر چتر تو بود
سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد
...

غزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !
سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد
....

وَ تو بلند شدی تا انار بشکوفد
دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد

غزل به روی لبت شادمانه می رقصید
و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:43  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

زندگی در مشت من است

آسمان مشتش را بسته است .
زمین مشتش را بسته است .
درخت مشتش را بسته است .
من مشتم را بسته ام .
آسمان مشتش را باز می کند ،
باران می بارد .
زمین مشتش را باز می کند ،
جویبار جاری می شود .
درخت مشتش را باز می کند ،
سیب پدیدار می شود .
من مشتم را باز می کنم .
: « نگاه کن !»
باران و جویبار و سیب در مشت من است .
زندگی در مشت من است .
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:38  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

عقاب

عقابی قوی‌چنگ و پولادپر
خط كهكشانش كمین رهگذر
خدنگ عقاب‌افكنی جان‌شكار
بیفكند ناگه پرش را ز كار
به پرواز نیروی بالش نماند
به اوج فلك بر مجالش نماند
بیاسایدش تا به كُنجی دمی
نهد بال بشكسته را مرهمی
عقابی كه بُد چرخ گردون پرش
به ویرانه‌ای شد قضا رهبرش
به ویرانه‌ای گندش آزار جان
در آن زاغكی چند را آشیان
بهشتی جز آن گوشه نشناخته
به مرداری از عالمی ساخته
فرومایه زاغان مردارخوار
فروماند منقارهاشان ز كار
یكی زان میان گفت یاران شتاب
كه آمد پی جیفه خوردن عقاب
دگر زاغكی گفت كاین خیره‌سر
خدنگیش بنشسته گویا به پر
بباید بر او ناگهان تاختن
به یك حمله روزش تبه ساختن
نه یارای پیكار او داشتند
نه‌اش لَختی آسوده بگذاشتند
دل از گند مردارش آمد به‌هم
شد از خیل زاغان روانش دژم
به خود گفت اینجا نه جای من است
نه این گندزاران سزای من است
فرومایه زاغان دهن واكنند
رقیبم شمارند و غوغا كنند
پلیدان بی‌مایه‌ای، وای من
كه خود را شمارند همتای من
درنگم گر اینجا دوای پر است
به اوج فلك مُردنم خوش‌تر است
پر خسته‌ی خویش را باز كرد
سبك سوی افلاك پرواز كرد
*****
من‌ام آن عقابی كه تا بوده‌ام
به اوج هنر بال و پر سوده‌ام
ولی ناوك جورم از پا فكند
بلای زمانم بدین‌جا فكند
ندانند اگر چند پر بسته‌ام
دل از ناوك جور بشكسته‌ام
هنوزم به نیروی طبع بلند
ندیده است بنیان همت گزند
كه دانند اگر خامه‌جنبان شوم
فرومایه را آفت جان شوم

نویسنده‌ی در خاك خفته، جاویدنام، علی‌اكبر سعیدی سیرجانی
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:35  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

بوسه

دل می شود از تو قرص با یک بوسه
احوال مرا بپرس با یک بوسه
لبهای تو نسخه مرا پیچیدند
صبح و شب و ظهر ، قرص با یک بوسه


چترها
با چهره های درهمشان زیر چترها
گم می شوند رهگذران زیر چترها

حتی بدون مکث فراموش می شود
اینجا عبور تند زمان زیر چترها

بی ردی از بهار ورق می خورد هنوز
تقویم برگ برگ خزان زیر چترها

تا عصر با هم اید و دل از هم نمی کنید
تنگ غروب گریه کنان زیر چترها

باران تمام می شود و خسته می شوید
از عشقهای کوچکتان زیر چترها
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:31  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

تازه دم


بانوی قصه های شبانه ! ترانه پوش !
بنشین کنار من ، غزلی تازه دم بنوش !

بنشین کنار من ، نفسی تازه کن ، بخواب
در من بپیچ دختر زیبای دیرجوش !

با من بجوش ! قُل قُل صد بوسه ! غلغله !
غوغایی از تو می شود این شب ، شب خموش

در من شبیه کولی شبگرد کوچ کن
بگذار کوله بار دلت را به روی دوش

چوپان واژه واژه من باش در شبی
که می رسد صدای شغالان از آن به گوش

بردار باز نی لبک باد را ؛ بزن
از میش ِماه ، شیر ِجنون و عطش بدوش !

رو کن به آسمان ، به زمین اقتدا نکن
در کار گِل نباش ، برای دلت بکوش

مردم به فکر قصر شنی روی ساحل اند
عاشق به فکر وسعت دریای روبه روش

پارو بزن ! نه... منتظر بادها نباش !
یک قایق است و کثرت امواج پر خروش !

هی غصه می خوری که چه؟!...عشق از سرم گذشت !
ما نیستیم مشتری شهر غم فروش

پالان غم کج است ، تو بر رخش عاشقی
بگذار زین و بگذر از این قاطر چموش !

عشق است شوکران و بمیریم اگر : شهید !
غم ، سم خودکشی حقیرانه : مرگ موش !!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:26  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

سگ

دنیا پر از سگ است ،
جهان سر به سر سگی ست
غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:59  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

اگه تو بهانه بودی ...

گریه کردم ، گریه کردم
اما دردم و نگفتم
تکیه کردم به غرورم
تا دیگه از پا نیافتم

چه ترانه بی اثر بود
مثه مشت زدن به دیوار
اولین فصل شکستن
آخرین خدا نگهدار

من به قله می رسیدم
اگه هم ترانه بودی
صد تا سد رو می شکستم
اگه تو بهانه بودی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:42  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

گه تو بهانه بودی ...

گریه کردم ، گریه کردم
اما دردم و نگفتم
تکیه کردم به غرورم
تا دیگه از پا نیافتم

چه ترانه بی اثر بود
مثه مشت زدن به دیوار
اولین فصل شکستن
آخرین خدا نگهدار

من به قله می رسیدم
اگه هم ترانه بودی
صد تا سد رو می شکستم
اگه تو بهانه بودی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:40  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

مطالب قدیمی‌تر