تبليغاتX
هدیه بدانهاکه جهان راگونه ای دیگرمینگرند

هدیه بدانهاکه جهان راگونه ای دیگرمینگرند

آنچه ازسوز آتش دل هرعاشق برآید((دلفان آتش))

همه ما در گذریم...

همه ما در گذریم...در حرکتی دایم به سمت نبض هستی ...قصه موندن و رفتن ...یه حسی رو تو وجودت بیدار میکنه ...برگرد به خودت ...همه چیز از تو شروع میشه...دنبال دلت برو ...پاپیش بذار...واسه رفتن نه فرو رفتن ...دل به مسافر نبند ...دل به سفر ببند...زندگی ادامه داره با ما ..یا بی ما...تو که دنیا رو بعد از هر اتفاقی وارونه می بینی ...تو که فکر میکنی همیشه همه چیز به کامه...واسه روزهای آفتابی ...نقشه های ابری نکش..!...یادمون باشه که همه ما مسافریم.....

تو جاده سرنوشت ...مسافر به هیچ تجربه ای دل نمی بنده ...هر حادثه ای رو ...پیامی برای روح می دونه ...همه چیز براش با ارزشه ...مسافر میدونه تجربه لازم است . اما این رو هم می دونه که هیچ تجربه ای دو بار تکرار نمیشه..ممکنه شباهتی با تجربیات قبلی اون باشه ...اما هرگز همون تجربه نیست ...برای همین دنیا همیشه تازه است ...مسافر تو هر لحظه در زندگی سفر میکنه ...نگاه میکنه...اون می تونه دل هر عاشقی رو با نگاهش بلرزونه ...دنبال کسی که دنیا رو کشف کنه ...همیشه حیرته...همیشه احساس شگفتیه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:30  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

عاشقت خواهم ماند

عاشقت خواهم ماند

تا به روزی که در آن

روح من در جریان

دل به دیگر ندهم هرگز من

تا دلم درطلب خنده زیبای تو می لرزد یار

نگذارم که دگر ناخوشیِ حال جهان

خوشی کوچک قلبم را باز

ز میان بردارد

نگذارم که دگر خستگی این ره سخت

در دلم پرده ای از جنس سیاهی تارد

من هنوز منتظرم

تا که رخت سفر خویش

ببندد این ابر

آسمان شاید باز

همه آبی بشود

عاشقت خواهم ماند

گرچه تو عشق مرا

سخره گیری هر دم

گرچه دیوار میان من و تو

به بلندای هزاران کوه است

من خیالم هر دم

پشت این دیوار است

عاشقت خواهم ماند

تا که سیلی روزی

بدرد سینه این صخره سخت

عاشقت خواهم ماند

من به امید بخشایش خود

منتظر خواهم ماند

بتوانم شاید

تا به چشمان سیاهت

نگاه اندازم

گرچه می دانم من

که خیالی خام است

دیدن روزی که

تو به یادم باشی

عاشقت خواهم ماند

اگر این سینه من بشکافی

یا پس از مرگِ تنم

سینه ام پاره کنی

قلب من خواهد گفت:

«عاشقت خواهم ماند»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:53  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

ببین

                  
   

به مویی بسته صبرم نغمه تار است پنداری

دلم از هیچ می رنجد دل یار است پنداری         

    

چون یاد تو می آرم ، خود هیچ نمی مانم ......

                   

ندارم اختیار گریه امشب

به در می گویم ای دیوار بشنو ....

   

با درشتی ساز تا نرمی رسد .......

  

راحت هستی و رنج نیستی

بر شما بگذشت و بر ما هم گذشت ....

   

گریه شد سد گلو ورنه به استقبالت

جان همی خواست در آید چه کند راه نجست

   

مبادا سیل اشکم محو سازد حرفی از نامه

به دستی نامه از قاصد به دستی چشم تر گیرم

               

دردم نه همین است که بستند پرم را

ترسم نرسانند به گلشن خبرم را

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:49  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

ای بابا این که تنظیم نمیشه !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:22  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

فرهنگستان ادبیات!!!

زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «آتش» بگویید: ویزای سفر به خاکستر!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «آسانسور» بگویید: تاکسی دیواری!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «آفتابه» بگویید: انبر!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «آفتابه» بگویید: منشور!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «آینه» بگویید: ریشخندی از روبرو!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «آینه» بگویید: من درش پیدا!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «اولاد» بگویید: تسلی دل و آزار جان!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «بچه گربه» بگویید: نیمکت!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «بربری» بگویید: بیسکویت ترکی!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «بغض» بگویید: دیباچه هق هق!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «بهشت» بگویید: آنچه نبینید!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «پاک کن» بگویید: مالش بر دانش!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «پای گربه» بگویید: پاکت!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «پراید» بگویید: ژیان تحت ویندوز!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «تسبیح» بگویید: آلت عبادت!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «تلویزیون» بگویید: ناطق نوری!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «توالت فرنگی» بگویید: انجام!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «توالت» بگویید: زورخانه انفرادی!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «تولد» بگویید: نوبر حیات!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «چاقو» بگویید: تو دل برو!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «چاه توالت» بگویید: انگور!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «چنگال» بگویید: قاشق تابستانی!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «چنگال» بگویید: یکی بود، یکی نبود!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «حمام» بگویید: پاکستان!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «ختم روزگار» بگویید: کسی که بی‌علت سیاه می‌پوشد!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «خنجر» بگویید: هر چه از دوست رسد نیکوست!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «خواب» بگویید: عیش بی‌نوایان!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «دربازکن» بگویید: تقوا!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «دکمه» بگویید: بستنی!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «دماغ» بگویید: نفس‌کش!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «دمپایی» بگویید: منبر!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «رشوه» بگویید: کارساز بیچارگان!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «سرمای بسیار سرد» بگویید: یخما!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «سیفون» بگویید: انبر!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «شیشه» بگویید: اونورش پیدا!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «صندلی سینما» بگویید:تا پاشی تاشه!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «فرزند» بگویید: دشمن خانگی!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «قایق» بگویید: کفتر!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «کدو تنبل» بگویید: گلابی خانواده!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «کشتی» بگویید: تشخیص!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «کشمش» بگویید: انگور بازنشسته!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «کفش» بگویید: نفربر!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «گوشتکوب» بگویید: لهستان!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «ماشین» بگویید: مراکش!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «مجرد» بگویید: آنکه به ریش دنیا می‌خندد!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «مشق» بگویید: عمله‌گی برای استاد!
 
زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس «مگس» بگویید: پرویز!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:11  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

میلاد

براي روز ميلاد تن من،
نمي خوام پيرهن شادي بپوشي
به رسم عادت ديرينه حتي،
برايم جام سرمستي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 10:15  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

خوشبخت ترين فرد

آفتابگردان دنبال خورشيد مي گشت ، ناگهان ستاره اي چشمك زد..آفتابگردان سرش را پايين انداخت آري...گلها هيچ وقت خيانت نمي كنند

*********************************************

دنيا آنقدر وسيع است كه براي همه مخلوقات جايي هست ، به جاي آنكه جاي كسي را بگيريد تلاش كنيد جاي واقعي خود را پيدا كنيد!!

*********************************************

به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چيزي كه پس از آن آمد لبخند بزن

*********************************************

لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان توسط آن نگاه را وسعت داد

*********************************************

وقتي ناراحتيد از اينكه به چيزي كه مي خواستيد نرسيديد ، محكم باشيد و خوشحال.... خداوند در فكر چيز بهتري براي شماست...

*********************************************

چه بسيارند كساني كه به هنگام غروب ، از غصه ناپديد شدن آفتاب چنان مي گريند كه ريزش اشك ها مانع از ديدن ستارگان مي شود

*********************************************

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود

*********************************************

هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد

*********************************************

يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم.

*********************************************

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

دیگه یار نمی خوام وقتیکه می بینی عشق دوروغه چراغش بی فروغه آخه وقتی که وفا نیست عشقو عاشقی چیست؟؟؟؟؟؟

*********************************************

اگه یه روز رفتی و برنگشتی بهت قول نمیدم منتظرت میمونم اما ازت یه خواهش دارم وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بزاری

*********************************************

خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد

*********************************************

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 10:10  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

چقدر دوستم داری؟

ازش پرسیدم چقدر دوستم داری؟ گفت به اندازه شکوفههای بهاری. و چه راست میگفت چون شکوفههای بهاری مهمون دو روز بودن

---------------------------------

یه روز عشقت رو دزدیدم و برای اینکه جاش مطمئن باشه اون رو تو قلبم قایم کردم اما نمی دونستم که یه روز برای اینکه اون رو پس بگیری قلبم رو می شکنی

-------------------------------------

سرمایه ی عمره آدمی 1 نفس است و اون 1 نفس از برای 1 هم نفس است. گر نفسی با نفسی هم نفس است اون 1 نفس از برای 1 عمر بس است

*********************************************

اگر 100 سال پس از مرگم قبرم را بشکافی؛ خواهی دید که بر روی قلبم نوشته است تنها تو را دوست دارم و فقط به تو فکر میکنم!

*********************************************

دوست دارم نه به اندازه ی بارون چون یه روز بند میاد... دوست دارم نه به اندازه برف چون یه روز آب میشه... دوست دارم نه به اندازه گل چون یه روز پژمرده میشه... دوست دارم به اندازه ی دنیا چون هیچ وقت تموم نمیشه!

*********************************************

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 9:57  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

عاشقانه

هرچه گشتم در این شهر نبود اهل دلی که بداند غم دلتنگی وتنهایی ما ...!

------------------------------------------

به دریا شکوه بردم از شب دشت، وز این عمری که تلخ تلخ بگذشت، به هر موجی که می گفتم غم خویش؛ سری میزد به سنگ و باز می گشت .!

------------------------------------------

هیچکس تنهایی ام را حس نکرد...لحظه های ویرانم را حس نکرد..در تمام لحظه هایم هیچکس وسعت حیرانم را حس نکرد ...آن که سامان غزلهایم از اوست بی سروسامانیم را حس نکرد چرا

-----------------------------------------

تا توانی رفع غم از خاطری غمناک کن در جهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن
 اونیکه یار تو بود اگه غمخوار تو بود قلبشو پس نمی داد دل به هر کس نمی داد

----------------------------------------

دستانت را به من بده و سعی کن تا بفهمی که من چقدر به تو احتیاج دارم به تو و به عشقی که به آن ایمان دارم... ولی افسوس آسمان نمی بارد تا این تن غبار آلود را بشوید و ببرد با خود به دیار دوست

----------------------------------------

همیشه غمگین ترین و رنج آور ترین لحظات زندگی آدم توسط همون کسی ساخته می شه که شیرین ترین و به یاد موندنی ترین لحظات رو برای آدم میسازه و من وقتی ما می شه که بخوایم. پس بی خودی با حروف بازی نکن بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده. این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد. بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

-----------------------------------------

عاشقانه***می خورد بر سقف قلبم***یاد ایام تو داشتن***می زند سیلی به صورت***باورت شاید نباشد***مرده است قلبم ز دستت***فکر آنکه با تو بودم***با تو بودم شاد بودم***توی دشت آن نگاهت***گم شدن در خاطراتت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 9:51  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

آنقدر دوستت دارم...از این روست که مکافاتت میکنم

آنقدر دوستت دارم...از این روست که مکافاتت میکنم

من خسته ترین واژه ملموس غروبم ,کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا می فهمید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 9:49  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

یتیم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

عشق یتیم تر از آن است که به دست رودخانه ی روزگارش بسپاری!

از صلیب های کهنه ی سنتی که به گردن می کشیم امید معجزه نیست

عشق مسیحای زندگی است

که دیگر بار زنده بودنت را اعجاز می کند

به صلیبش مکش........

عشق بلند تر از آن است که زیر نگاه عتاب آلودی پا مالش کنی!

عشق حقیقی تر از آن است که پشت ابری,حیاهای ناراستین پنهانش کنی!!

* * * * * *  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 " دل شکسته ی بی قرار...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:49  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

آینه در آینه

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا
نور تویی سور تویی دولت منصور تویی مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا
قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا
حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی روضه اومید تویی راه ده ای یار مرا
روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا
دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا
این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

برای نرگسم

آینه در آینه
مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مرا
سایه ی تو گشتم و او برد به خورشید مرا
جان دل و دیده منم ، گریه ی خندیده منم
یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا
کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا
پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من
آینه در آینه شد ، دیدمش ودید مرا
آینه خورشید شود پیش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببین کآینه تابید مرا
گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق ملک
گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا
نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا
هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا
چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا
پرتو بی پیرهنم ، جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:8  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

سخن

   طور زندگی كن كه می خواهی،‌ بايد اندكی سركش باشی، بايد بر خواستهء خودت
 پای بفشاری.
 
«وین دایر»
 
 
همه از تنگی وقت، می نالند و باز تا جایی که می توانند وقت خود را تلف میکنند.
«آندره موروا»
 
 
قلبی داشته باش که هرگز سختی سنگ را به خود نگیرد و احساسی داشته باش که هرگز آزار دهنده نباشد .

 «چارلز دیکنز»

انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت  . بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته

 «دکتر شریعتی»

منطق تو را از الف به ب می برد . در حالی که تخیل تو را به همه جا می برد.

«انیشتین»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:4  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

تفاوت دخترها وپسرها:

تفاوت دخترها وپسرها:

1.پسرها خیلی دوست دارن جای دخترها باشن ولی دخترا اصلا دوست

ندارن جای پسرا باشن.

2.اگه یک دختریه مشکل غیر قابل حل داشته باشه از خونه فرار می کنه

اما اگه یه پسر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه خانوادش رو بیرون

می کنه

3. .اگه یک دختردو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودش رو می کشه

اما اگه یه پسر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خانوادش رو می کشه

4.دخترها از پسرا موهاشون کوتاه تره

5.نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا ,دهن, بینی, ابرو و ...

6.دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین رانندگی رو رعایت می کنند اما

بیشتر از پسرا تصادف می کنند و در هر تصادف ردپای یک دختر به

چشم می خوره

7.دخترا فکر می کنند بهترین راه برای داشتن یک رابطه ی خوب صداقته

ولی پسرا مطمئن هستند بهترین راه دروغگویی و گرفتن سوتی از طرف مقابله

8.دخترها از درس و مدرسه بیزارند ولی پسره از درس و مدرسه فرار می کنند

9.اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعی می کنید با اون دختر دوست

بشید ولی اگه خواهرتون دوست پسرداشته باشه در فکر سر به نیست کردن دو

تایی تون بر می یاد

10.دخترا زندگی مشترک رو در صفا می بینند و پسرا در غذا

11.اگر یه دختر در یک جمع سوتی بده تا اخر دیگه هیچ حرفی نمی زنه ولی پسرا

در یک جمع فقط سوتی می دن

12.یک دختر اگه تا 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده می شه ولی

یک پسر اگه با دوست دخترش صحبت نکنه سراغ اون یکی می ره

13.یک دختر اگه توی خیابون پسری  ازش ساعت بپرسه می گه ساعت 7 ولی اگه

یه پسر یک دختر ازش بپرسه ساعت چنده می گه ساعت 7 و 2 دقیقه و 24 ثانیه این

شماره تلفنم ......سر ساعت 9 منتظرم

14.بعد از خوندن این مطلب پسرا اول 2دقبقه فکر می کنن تا مفهوم مطلب رو بفهمن

و چون بعد از 2 دقیقه نمی فهمن می زنن زیر خنده و می گن خیلی باحال بود اما دخترا

بعد  خوندن این مطلب 2 ساعت حرص می خورن و در نهایت چون مفهوم مطلب رو

نفهمیدن به نویسنده اش میل می زنن و فحش می دن

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:1  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

بازار سیاه

به بازار سیاه رفتم برای خریدن عشق اما در ابتدای ورودم روی کاغذی

نوشته بودند در غرفه ی هوس بازان عشق را به حراج گذاشتن به قیمت

نابودی پاک بازان!!

 

 

می دانی مدهاست که قلب بیمارم را به منت گرفته ام و به گدایی محبتت آمدم , قلب بیمارم

را پس زدی و شکستی آن هم زمانی که قلب بیمارم نیاز به محبت تو داشت , گله ندارم و من

برای همیشه قلبم را در سینه خواهم فشرد تا محبت بیگانه ای دوای درمانش نباشد زیرا

که می دانم خواهی آمد در یکی از روزهای فصل بهار سال آینده....بر سر مزارم......

 

ننهايي هاي من

 

تنهايي

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نکش. براي عشق خودت باش ولي خوب باش

 

 

 

***************************************************

همیشه سعی کن غرورت رو به خاطر کسی که دوست داری از دست بدی

نه به خاطر غرورت کسی رو که دوست داری از دست بدی!!

****************************************************************

کاش عاشق ز معشوق طلب جان می کرد......

تا که هر بی سر وپایی نشود یار کسی

تو اگر می دانستی که چه زجری دارد

خنجر از دست عزیزان خوردن

از منه خسته نمی پرسیدی

دوست چرا تنهایی؟؟

اینو بدونید..... زخم شمشیر رفیق درمون نمی شه!!!

****************************************************************

.زندگی بیشتر سوختن است درس آموختن است

زندگی تابلویی است نیمه ی راه که ز سر منزل مقصود خبر می آرد

کار او هشدار است گر مسافر رهش بیدار نیست

زندگی تجربه ی تلخ فراوان دارد 

دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه ی یک عمر بیابان دارد

زندگی زندانی است که در آن بیشتر از زندانی زندانبان دارد

****************************************************************

اگر معجزه مقدور است اگر قلبت پر از نور است

اگر چشمم به جز چشمت به روی هر کسی کور است

اگر چون خستگان گشتم اگر هم خسته ات کردم

اگر بی میل بودی به خود وابسته ات کردم

حلالم کن......حلالم کن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 9:55  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

هرچه شکفتم، تو ندیدی مرا

"هرچه شکفتم، تو ندیدی مرا

رفتی و افسوس نچیدی مرا"

 

"می‌رسم اما به تو روزی دگر

پنجره را باز گذاری اگر!"

 

 

استكان ازدستم افتاد...

پدرم ناراحت شد...

مادرم گفت هیف شد..

برادرم گفت قشنگ بود ...

خواهرم گفت مال من بود...

همسرم گفت....

فرزندم گفت ...

.

اما وقتی قلبم شکست.............................!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

.

هیچ کس چیزی نگفت...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 9:49  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

مرده بودم

مرده بودم زنده شدم گریه بودم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

 

دیده ی سیرست مرا جان دلیرست مرا زهره ی شیرست مرا زهره ی تابنده شدم

گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

 

آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن

آیینه ی صبوح را ترجمه ی شبانه کن

ای پدر نشاط ما بر رگ جان ما برو

جام فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کن

ای خردم شکار تو تیر زدن شعار تو

شست دلم بدست کن جان مرا نشانه کن

خیز کلاه کژ بنه وز همه دامها بجه

بر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن

چون که خیال خوب او خانه گرفت در دلت

چون تو خیال گشته ای در دل وعقل خانه کن

شش جهت است این وطن قبله درو یکی مجو

بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن

کهنه گر است این زمان عمر ابد مجو در آن

مرتع عمر خلد را خارج این زمانه کن

یا حق

من ار. زان که گردم به مستی هلاک

به آیین مستان بریدم به خاک

به آب خرابات غسلم دهید

پس آنگاه بر دوش مستم نهید

به تابوتی از چوب تاکم کنید

به راه خرابات خاکم کنید

مریزید بر گور من جز شراب

میارید در ماتمم جز رباب

مبادا عزیزان که در مرگ من

بنالد به جز مطرب و چنگ زن

تو خود حافظا سر ز مستی متاب

که سلطان نخواهد خراج از خراب

 

باتو به صدق و صفا

با خلق به انصاف و مروت

با نفس خود به مهر و عطوفت

با درویشان به لطف و سخاوت

با بزرگان به حرمت و خدمت

با خردان به مهربانی و شفقت

بادوستان به پند و نصیحت

با دشمنان به حلم و شکیبایی

با عالمان به تواضع و خاکساری

با جاهلان به سکوت و خاموشی

رفتار کنیم.......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 9:45  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

عشق است وآتش وخون

عشق است وآتش وخون

داغ است و درد و دوری

کی می توان نگفتن

کی میتوان صبوری

با دوست عشق زیباست

با یار بیقراری

از دوست درد ماند

وز یار یادگاری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 9:39  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

دولت جاويد يافت هر که نکونام زيست

 

 

 

 

 

باز دلم گرفته است پرکشیده به سوی تو      تنها و ماتمزده ام از غم و هجـــر روی تو

 سر کشیده به آسمان صــــدای آه و زاریم      نیست دگرکسی مرا،پشت وپناه ویاریم 

تا به کی از فراق تو بی دل و جان فغان کنم        چند ز برگ ریز غـــــــــــم زرد شوم خـزان کنم

از غم و اندوه و عـــزا سوخت درون جـــان من        جمله فروغ آتشیــــن، تا به ابــــــد چنـــــان کنم

وقتی خیال تو سحر سوی من آید ای قمــــــر        چون گذرد ز موج خون خاصه که خونفشان کنم

سنگ شد آب ، از غمم ،آه نه سنگ و آهنم         کآتش روید از تنــــــم ، چونکــــه حدیث آن کنم

 
بخندیم :

به یکی خبر میدن زنت رفته پشت بام گوجه خشک کنه ، افتاده مرده . اینم بدو میکنه به سمت خانه و در بین راه یکدفعه می ایسته و میگه : من که گوجه نخریده بودم پس این خبر دروغه . بعدم خودش میگه شاید زنه خودش خریده باشه . بازم میدوه و کمی دیگه که میره می ایسته و میگه عجبا ما که نردبان نداریم پس چه جور رفته بالا . بازم خودش میگه شاید از همسایه گرفته . به خانه که میرسه تازه یادش میاد و میگه : ای بابا من که زن ندارم ....

دولت جاويد يافت هر که نکونام زيست

 

 

 

 

باز دلم گرفته است پرکشیده به سوی تو      تنها و ماتمزده ام از غم و هجـــر روی تو

 سر کشیده به آسمان صــــدای آه و زاریم      نیست دگرکسی مرا،پشت وپناه ویاریم 

تا به کی از فراق تو بی دل و جان فغان کنم        چند ز برگ ریز غـــــــــــم زرد شوم خـزان کنم

از غم و اندوه و عـــزا سوخت درون جـــان من        جمله فروغ آتشیــــن، تا به ابــــــد چنـــــان کنم

وقتی خیال تو سحر سوی من آید ای قمــــــر        چون گذرد ز موج خون خاصه که خونفشان کنم

سنگ شد آب ، از غمم ،آه نه سنگ و آهنم         کآتش روید از تنــــــم ، چونکــــه حدیث آن کنم

 

  بله دوستان بار دیگر اردیبهشتی فرا رسید و چهارمین روز آن یادآور تلخترین لحظه های عمر ما . روزی که بهار ما را خزان نمود و روزهای ما را شب و شبهای ما را سرد و تاریک .

نه نه باور نمیکنم،بهار اینچنین زشت نیست       این آذر است ، چهــــــارم اردیبهشت نیست

    نمیدانم چه بگویم ، در وصفت پدر ، که زبان یارای آن نیست .  نه تنها این سه سال که  از فراقت گذشته ، بلکه تا وقتیکه هستیم ، به یادت زنده ایم و به نام نیک و جاودانه ات افتخار میکنیم . فقط میتوانم بگویم ، براستی بزرگ بودی و از خصائل بزرگی چیزی کم نداشتی .

 

 

از یتیـــم و از فقیــــــر یا هر نیازمندی که بود      مینواخت ومیگرفت دست، رفع مشکل مینمود

 با بزرگان احتـــــرام و با ضعیفان مهـــــــــربان     صلح و صدقش نیز ســــرآمد ، بهتر از آن میزبان 

و اما بشنویم از شیخ اجل :

پشت دو تای فلک راست شـــــــــــــد از خرمی           تا چو تـــــــــو فــــــــرزند زاد مــــــــــادر ایام را

حکمت محض است اگر لطف جهان آفرین                        خاص کند بنـــــــده ای مصلحت عــــام را

دولت جاویــــــــد یافت هر که نکــــــونام زیست           کز پی او ذکـــــــــر خیـــــــر زنــــــده کند نام را

       وصف ترا گـــــر کنند ور نکنند اهــــــل فضل        حاجت مشاطــــــه نیست روی دلارام را       

 

شکری به جان خریدم ز لب شکـــــر فروشت          که درون پرده با دل شب وصــــل بود دوشت

به سخن جدانمی شدلب لعل توزگوشم                 چو عَلَم فرو نیامد سر دست من ز دوشت

به لبت حلاوتی ده دهـــــن مرا که دایم                     تُرُش است روی زردم زنبات سبز پوشت

به وصـال جبر می کن دلک شکسته ای را                  که گرفت صبر سستی زفراق سخت کوشت

سحری مرا خیالت به کرشمـه گفت مسکین    توئی آنکــه داغ عشقش نگذاشت بی خروشت

به رخ چو آفتابش نگــــــری به چشــم شادی    چو به مجلس وی آرد غــم او گرفتــــــــه گوشت

ز دهـــن چو جام سازد چه شرابها که هر دم    ز لبــــــــان باده رنگـــش بخــــــوری و باد نوشت

تو ز دست رفتی آن دم بریــــدِ صیتِ حسنش    خبـــــری به گوشت آورد وز دل ببــــــرد هوشت

تو که خار دیده بودی نبــدی خمش چو بلبل     چو به گلستـــان رسیـدی که کند دگر خموشت

همه شب ز بیقــــراری ز بسی فغان و زاری    چو ندیـــده بودی او را به فلک شـــــدی خروشت

به رخ وی آرمیدی عجب است«سیف» از تو     که به آتشی رسیـــدی و فـــرو نشست جوشت

سیف فرغانی      

 

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من

 

کی رفتــــه ای ز دل که تمنــــــــــا کنم ترا            کی بوده ای نهفتـــــه که پیــــــدا کنم ترا

غیبت نکرده ای که شـــوم طالب حضـــور                 پنهـــــان نگشته ای کــــه هویدا کنم ترا

با صد هـــــزار جلــوه برون آمدی که من                     با صد هـــــزار دیده تماشــــــا کنم ترا

بالای خود در آینــــه چشـــم من ببین                         تا با خبــــر ز عالـــــم بالا کنــــــم ترا

مستانه کاش در حـــرم و دیـر بگذری                            تا قبلــــه گاه مؤمن و ترســا کنم ترا

خواهم شبی نقــاب ز رویت بر افکنم                            خورشیدکعبــه ، ماه کلیســا کنم ترا

گر افتـــد آن دو زلف چلیپا به چنگ من                       چندین هـــزار سلسله در پا کنــــم ترا

طوبی وسدره گر به قیامت به من دهند                    یک جا فــــــدای قامت رعنــــــا کنم ترا

زیبا شـــــود به کارگــــه عشـــق کار من               هر گـــه نظـــر به صـــورت زیبــــا کنم ترا

رسوای عالمی شـــدم از شــــور عاشقی           ترســـم خدا نخواستــــه رســـــوا کنم ترا

 < فروغی بسطامی>  

 

معاشران گـــــــره از زلف یار باز کنیـــــــــد    شبی خوشست بدین قصـه اش دراز کنید

حضورخلوت انس است و دوستـان جمعند             وان یکـــــاد بخوانیــــــد و در فــــراز کنید

رباب و چنگ ببانگ بلنــــد می گویند                که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

بجان دوست که غم پرده بر شما ندرد                 گر اعتمــاد بر الطاف کارســـــــاز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیـاراست             چو یار نـــاز نمایــــــد شمــــا نیـــاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرفست         که از مصـــاحب ناجنس احتـــــــراز کنیـــد

هرآنکسی که درین حلقه نیست زنده بعشق         برو نمـــــرده بفتــــــوای من نمـــــــاز کنید

             و گر طلب کنــــد انعــــــــــــامی از شما حافظ             

             حوالتــــــــــــش بلب یار دلنـــــــــــواز کنیـــــــد              

 

 

الهام:

گرنیمه شب مست درآغوش من افتد
چندان به لبش بوسه زنم کز سخن افتد
صدبار به پیش قدمش جان بسپارم
یکبارمگرگوشۀ چشمش به من افتد
ای ازسرسودای توسرها شده برباد
دورازتوچنانم که سری بی بدن افتاد
آوازۀ کوچک دهنت ورد زبانهاست
پیدا شود آن رازکه درهردهن افتد
شیرین نفتد هرکه زندریشه که این رمز
شوری است که تنها به سر کوهکن افتد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 9:35  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

درسهائی از زندگی :

درسهائی از زندگی :

در ۱۵ سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند .

در۲۰ سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد . حتی اگر با مهارت انجام شود .

در ۲۵ سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته محروم می کند .

در ۳۰ سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد و جاذبه ، قدرت زن است .

در ۳۵ سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد بلکه همان چیزی است که خود می سازد .

در ۴۰ سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم بلکه در این است که کاری راکه انجام می دهیم دوست داشته باشیم .

در ۵۰ سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب .

در ۶۰ سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید .

در ۶۵ سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز باید بعد از خوردن آنچه لازم است آنچه را که میل دارد نیز بخورد .

در ۷۰ سالگی یاد گرفتم که زندگی در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است .

در ۷۵ سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده است دچار آفت می شود .

در ۸۰ سالگی یقین پیدا کردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیاست .

در ۸۵ سالگی دریافتم که زندگی همانا زیباست .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 9:23  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

سایه

پاره کرد صبر ما

سیم خاردار را

چاره چیست این نسیم خاردار را؟

آز آتش دوردست دلسرد شدیم

با درد قدیم خویش همدرد شدیم

یک عمر گذشت... آه!... فردا نرسید

در کوچهء انتظار ولگرد شدیم

ای سایهء سرگردان! بگذر ز سفر با ما

کوتاه نمی آید این راه دگر با ما

آن سنگ زند ما را این پیچ دهد پا را

هم راه نمیسازد هم راهگذر با ما

روزی که دور در نظرم گام میزدی

خنجر به دست پشت سرم گام میزدی

جادوگری و جلوه گری بود عشق تو

در جان نشسته بر جگرم گام میزدی

 

یک غرل را از صدای خویش پنهان کرده ام

در میان گریه های خویش پنهان کرده ام

پشت دیوار بلورین اتاق واژه ها

سایهء خود را به جای خویش پنهان کرده ام

 

صد تکان خوردیم اما سنگ ما سنگر نشد

چیست بیداری که حتا خواب هم دیگر نشد

در به در شد ...خاک بر سر شد هزاران بار، لیک

این حصار بی دریچه صاحب یک در نشد

 

برخیز که برخاسته دود از سر بامت

مهمان به در خانه نشسته به سلامت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 9:20  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دو

دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ..دوستت دارم ....دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ..دوستت دارم ....دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ..دوستت دارم ....دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ..دوستت دارم ....دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ..دوستت دارم ....دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ..دوستت دارم ....دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ..دوستت دارم ....دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ..دوستت دارم ....دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ..دوستت دارم ....دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ..دوستت دارم ....دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ..دوستت دارم ....دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ..دوستت دارم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 16:6  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

دوستت دارم

دوست دارم  نمی دانم چه قدر

توي دنيا عاشقا چه بي كسن 

عاشقا عاقبتش خار و خسن 

اينا رو گفتم برات تا بدوني 

عاشقي خيلي خطرناكه حسن

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 23:23  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

باران

ایناهم از طرف دوست خوب قذیمی و دانای من باران :

با ساغردل باده صبر مینوشم و با خود پیمان میبندم که با پروانه صفتان هم پرواز نشوم .... چرا که این پرواز از قبل از آغاز هر سلامی به پایان میرسد ..... چون به من او گفت : خدا حافظ ای شبهای تا صبح سلام

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمیگیرد

گفتی:برو گفتم : همین ؟ این بود کلام آخرین گفتی : خدا حافظ تو گفتم : همین ؟ گفتی : همین گریه نکردم پیش تو با اینکه پرپر میزدم با خو ن دل از پیش تو رفتم و باز نیامدم

خنده ام اندر جمع بی دردان ولیکن ناگهان یاد دردی موی را سوزن کند بر پیکرم تا شوم تنها نگاهم گم شود درخاطرات آن شوم دیگر که گویی در جهان دیگرم چون خیال موی او را پیش چشم آرم به شوق اشک ریزد موی گویی رفته در چشم ترم

صدایت میدهد آرامشم وقتی که غمگینم صدایم کن به نام ای در صدایت اوج تسکینم نمیدانم چه باید کرد با این عشق بنیان کن امان از این دل دیوانه و این بار سنگینم چه بامن کرده جادوی نگاهت ای پریشان مو که از مویت پریشان تر به غیر خود نمیبینم

چاره ای کن سوزه دل را نازنینا تا به کی گر به خویش ام خوانی و گاهی ز خود میرانیم وعده دادی کار دل را عاقبت سامان دهی کی به سامان میرسد این بی سرو سامانیم ؟

از آن احساس زیبایت فقط خاکستر ی مانده در اینجا یادگار از تو برایم دفتری مانده در این احوال پاییزی از آغاز شب حسرت کنار برکه ی غمها گل نیلوفری مانده گذشت از سهم احساسش رها این شاعر تنها از این احساس و زیبایی فقط خاکستر ی مانده...

 قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب دردلم هستی و بین من و تو فاصله هاست بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز میپرسمت از مسئله ی دوری و عشق و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست ....

کاش میشد گل چشمان تو را میچیدم و می آویختمش بر دیوار در اتاقم که پراز سایه توست آن زمان عطر نگاهت را زندانی خود میکردم وبه خود میگفتم : تو نوازشگر احساس غم آلوده ی من میمانی ؟ ولی افسوس تو آن نیستی آن کوچک پاک که من از پاکی اندیشه ی خود پروردم و بزرگش کردم من نمیدانستم که تو با ضجه هر رهگذری میخوانی هیچ برتو دل نمی باید بست مهربان با دل سنگه تو نمیباید بود.....

بهانه تمام گریه های بی بهانه ام دلیل اضطراب دل جنون عاشقانه ام دلم برای دیدنت امان زمن بریده است کجایی ای غریبه آشنای بی نشانه ام بیا قسم بخور بگو:که تا همیشه با تو ام دلم همیشه مال تو ست دعای هر شبا نه ام

 

سیب سرخی را به من بخشید و رفت

ساقه سبز دلم را چید و رفت

عاشقی های مرا باور نکرد

عاقبت بر عشق من خندید و رفت

اشک در چشمان سردم حلقه بست

بی مروت گریه ام را دید و رفت

با غم هجرش مدارا میکنم

گرچه بر زخمم نمک پاشید و رفت

زندگی را بزرگ بنویس تا شاید قلب کوچکت گم نشود .

 همه ی من بی تو هیچ و هیچ با نگاهت همه .

فقط برای یک لحظه چشمهایت را چشمهایت را نه نگاهت را به من قرض بده... .

 گفتم : باران گفتی : بی چتر با تو ام
گفتم : رویا رویا شدی بی چتر زیره باران

 گفتم :.....

نه دیگر هیچ نگفتم

تنها چشم انتظار ه رویای بارانی ام ...

دست گلت دردنکنه خیلی جالب بود بازم از ای کارا بکن

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 3:23  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

عاشق شدن

عاشق شدن 

 

شما با افراد بسیاری برخورد كرده و در تماس بوده ایــد ، اما اخیـرا" بـا شـخـصـی روبـرو شـده ایـد كـه احـســـاس متفاوتی نسبت به وی دارید ولی مطمئن نیستید كه او همان شخصی است كه دنبالش بوده اید . برای رسیدن به جواب خود در این قـسـمـت 10 عـلامـتـی كـه نـشـان میدهد عاشق او شده اید را برایتان می نویسم :

 

نشانه 1

شما به آینده ای فكر میكنید كه او نیز جزئی از آن است

در ذهنتان با او آینده ای نامحدود دارید . این آینده فقط محدود به آخر این هفته نیمشود بلكه سالیان سال ادامه خواهد یافت . وقتی برای سفر بعدی خود برنامه ریزی میكنید ، به این فكر میكنید كه در آینده برای ماه عسل با او خواهید بود . هنگامیكه برای سه ماه بعد برای مراسمی دعوت میشوید ، با اینكه سه ماه مانده ، از اكنون از او می خواهید كه همراه شما در آن مراسم شركت كند .

 

نشانه 2

اولویتهای دیگر ، عقب نشینی میكنند

شما با یكی از دوستان نزدیكتان قرار دارید ، امـا اگـر او وقـت داشـته باشد ، ترجیح میدهید مدتی با هم قدم بزنید . شما دیـگر مـانند گذشته آن آدم سخت كوشی نیستید كه كارهای ناتمام خود را آخر هـفـتـه ها با خودش بـه خـانه مـی آورد تـا آنـها را انجام دهد بجایش ترجیح میدهید آخر هفته خود را با او بگذرانید .

به علت فكر كردن به او ، لیست كارهای روزانه كه همیشه اصرار در انجام دادن آنها داشتید ، حالا دیگر انگیزه انجامشان را ندارید و توجهی به آن نمی كتید .

 

نشانه 3

مطابق با میل او رفتار میكنید

سعی می نماییـد با اینكه برخی از كارها مثل رفتن به كلاس های فوق برنامه یا نمایـشگاه برای شما خوشایند نـیسـت ، ولـی بـخاطـر خـواسـتـه او بدون مخالـفـت به انجام آنها می پردازید . متوجه خواهید شـد كه خـود را با امیال و برنـامه های او وفــق داده و در موارد گوناگون همراهیش می كنید.

 

نشانه 4

عاشق وقت گذراندن با او هستید

این مسئله ای واضح ولی در عین حال با اهمیت است . شما به دنبال دیــدن او هستید و مهم نیست كه هر دوی شما چه كار خواهید كرد . اخیرا" قـدم زدن بـا او ، زیـبا ترین راه برای گذراندن یك بعد از ظهر است . به علاوه وقتی كه از او دورید ، آرزو می كنید كه پیش شما بود .

 

نشانه 5

افراد دیگر ، زیاد به چشمتان نمی آیند

با اینكه ممكن است نتوانید از برانداز كردن یك مرد ( یا زن ) زیبا كه از كنار شما رد میشود صرفه نظر كنید ، هنگامیكه عاشق باشید ، دیگر رادار شما برای رد یابی دیگران خوب كار نكرده و بقیه در مقایسه با فرد مورد علاقه شما جالب نخواهند بود . به علاوه مانند قبل تمایلی به گپ زدن با جنس مخالف نخواهید داشت .

به تدریج احساس خواهید كرد كه او تنها فرد مورد توجه شما در یك جمع است و كسی است كه به دنبالش بوده اید .

 

نشانه 6

ارتباط تنگاتنگی با او دارید

شما نمی توانید عاشق كسی باشید كه با او هیچ تناسبی نداشته باشید . اگر شمـا و او در یك طول موج قرار داشته ، و عقاید مشابهی دارید ، این یك نشانه محكم محسوب میگردد . هم فكر بودن در مسائل گوناگون ، گرفتن تصمیمات مشابه و یكسان حاكی از آن است كه میتوانید عاشق او باشید .

 

نشانه 7

شخصیت و خصوصیاتش برای شما فریبنده و دلربا است

حركات او هنگام قدم زدن ، صحبت كردن ، غذا خوردن و همچنین عادتهایش در انجام كارها برای شما شادمانی فراوانی به دنبال خواهد داشت .

او چیزهایی می گوید كه باعث تمایزش با دیگران می شود ، و شما این را دوست دارید . علتش را نمی دانید ولـی دانـسـتـنـش نـیـز بـرایـتان اهـمیتی ندارد . شما او را به همین صورتی كه هست دوست دارید .

 

نشانه 8

برای او اهمیت قائلید

اگر عاشق كسی باشید ، دوست دارید هـمـه چـیز درمورد او بدانید : اینكه او كیست ؟ تاریخ تولدش كی است ؟ به چی فكر میكند و چه چیز او را می خنداند . به او و احساساتش واقعا" اهمیت میدهید .

اگر بفردی علاقه حقیقی داشته باشید ، اگر او روز بدی داشته باشد و یا بخاطر موضوعی ناراحت باشد ، شما نیز غمگین و پریشان میشوید .

 

نشانه 9

نمی توانید به او فكر نكنید

فكر شما سـراسـر از یـاد و انـدیـشـه او اسـت . بـی دلیـل به فـكر شـما مـی آید و از خود میپرسید كه آیا به اندازه نصف اندازه ای كه به او فكر میكنید ، او به شما فكر میكند ؟ در شگفتید كه در ذهن او چه میگذرد یا حتی فكر تماس گرفتن با او به سرتان میزند ( اما بدلیل ترس از ندانستن شرایط او از این كار خودداری میكنید ) .

اما وضعیت وخیم تر می شود . با دوسـتان خـود بیرون میروید و به چیزی در ویترین مغازه نگاه می كنید و به این می اندیشیـد كه او تـا چه اندازه به آن شیء بخصوص علاقه مند است  .

اگر او آخرین چیزی است كه پیش از خواب به فكر شما می آید و اولیـن چیـزی اسـت كه بعد از بیدار شدن به ذهن شـما خطور می كند و حتی چندین بار رویای با او بودن را دیده اید ، دیگر لازم نیست ادامه این مقاله را بخوانید تا بفهمید عاشق شده اید یا نه ( البته برای اطمینان بیشتر ادامه دهید ) .

 

نشانه 10

نامزد یا خواستگار قبلی خود را فراموش كرده اید

معمولا" بعد از برهم خوردن یك رابطه تا زمانی طولانی طرفین به یكدیگر فكر می كنند و اغلب به این می اندیشند كه آیا راه درستی را انتخاب نموده اند یا خیر . بسته به مدت زمان با هم بودن این شك و تردیدها بیشتر نمایان میشوند .

از زمانی كه او را دیده اید ، دیگر فكر برگشت به نامزد پیشین خود را به سر راه نمیدهید و تمایلی به برقراری رابطه مـجدد نـدارید . فكر می كنید ، نامزد قبلی شما دیگر مانند گذشته برایتان جالب نیست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 2:17  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

پروفسور كورت پترواين

پروفسور كورت پترواين تو يكی از كتاباش نوشته كه :

-عشق ميهمانی مؤدب است؛ ورودش را با ضربه های قلب اعلام می كند.

-عشق واقعی حسادت نمی كند.

-عشق واقعی هرگز كور نيست چرا كه واقعيت وجود ديگری را می بيند.

-عشق واقعی هرگز نمی تواند به نفرت تبديل شود.

-عشق تنها چيزی است كه با بخشيدن رشد می كند.

-بهترين ملاك براي شناخت ميزان عشق دو نفر به يكديگر اين است كه

تصوير پير شدن آنها دركنار يكديگر هر دو را خوشحال كند.

اگه  کلمه دوست دارم نمایشگر عشق خدایی من نسبت به توست

اگه  کلمه دوست دارم راضی کننده و تسکین دهنده قلبهاست

اگه  کلمه دوست دارم پایان همه جدایی هاست

اگه  کلمه دوست دارم نشانگر اشتیاق راستین من نسبت به توست

اگه کلمه دوست دارم کلید زندان من و توست

پس با تمام وجود فریاد میزنم

 

دوستت  دارممممممممممممممممم عزیزم ماله منی

 

تنهایی رو دوست دارم چون فقط موقع تنهایی هست که میتونم با توحرف بزنم
تو تنهایی من تو همیشه کنارم نشستی و به حرفام گوش میکنی
نمیدونی چه قدرحرف دارم که بهت بزنم ، نمیدونم از کجا شرو ع کنم از لحظه ی اشنا ییمون بگم یا از لحظه ی که...
دور بودن از تو خیلی سخته
ولی نه ...
تو دور نیستی تو همیشه در قلب و یاد من هستی
دوست دارم وقتی که تنها هستم از زندگی صحبت کنم و از تو ، از تو یی که تمام زندگی من هستی تمام دقایقمو با تو ام حتی الان که با من نیستی
دوست دارم حرفای نگفتمو بهت بگم
بهت بگم که خیلی دوست دارم


این روزها که نیستی دستم به کار نمیره دیگه مثل قبل اون شورو اشتیاقو برای کار کردن ندارم
سوالهای تو ذهنم هستش که جوابی براشون پیدا نمی کنم
اما وقتی تنهام این سوالها رو ازتومی پرسم و تو چقدر با صبر و حوصله به سوالا م جواب میدی

خوشحالم خوشحالم از این که هیچکس نمی تونه این تنهایی رو از من بگیره
چقدر با تو بودن زیباست

لحظه هایی هست که حس میکنم تنها گفتن و نوشتن کافی نیست
شاد باش ای همه هستی من که شاد بودن تو بزرگترین آرزوی من است


اما

گویی خورشید گرمای خود را از دست داده است
و گلهای سرخ عطری ندارند
و ستارگان دیگر نمیخوانند
ان گاه که چشم می گشاییم و میبینم که
با تو نیستم ...!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 2:16  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

مسافر

مسافر

 

از پس فاصله ها می خندید _

 

آن مسافر که درونش غم تنهایی داشت

 

در نگاهش غم تنهایی _ بر لبش لبخند _ در دلش اما ....

 

من ندانم که چه غوغایی بود

 

آنقدر می دیدم که چه زیبا سعی در اخفای غمش می کرد

 

بی گمان می دانست که اسرار دلش می دانم

 

بی گمان می دانست که با رفتن او من به چه سان تنهایم

 

بی گمان می دانست که من ...

 

عاشق خنده بی وقفه اویم

من منتظر می مانم...

قدم قدم ، گام به گام

یارم ز من دور می شود

بی اعتنا به اشک من

غرق عبور می شود

با رفتنش در قلب من

سوز و عزا می شود

با رفتنش در مقصدش

جشن و سرور می شود

با رفتنت قلب مرا

از عشق عاری می کنی

با رفتنت باران را

بر گونه ام جاری کنی

آن گه که آیی از سفر

آن گه که آیی بر نظر

خاکسترم را منتطر

خواهی دید همسوی در

ای آخرین شب بوی عشق

نام تو را می خوانم

تا آخرین لحظه ی عمر

من منتظر می مانم...

اگه يه روز بهت گفتند 1000 نفر دوستت داره،بدون اوليش منم.
اگه يه روز بهت گفتند 100 نفر دوستت داره،بدون اوليش منم.
اگه يه روز بهت گفتند 10 نفر دوستت داره،بدون اوليش منم.
اگه يه روز بهت گفتند 1 نفر دوستت داره،بدون اون يه نفر منم.
اگه يه روز بهت گفتند کسي دوستت نداره،بدون من مردم!!!

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

 

شب است و همه جا تاریک

سرد است و همه جا خاموش

گلوله های سفید برف خود را

به سرعت بر روی خاک میرسانند

بوسه ای بر خاک میزنند و آرام میگیرند

شوق وصال دارند

آب میشوند در آغوش خاک

خاک گرمای خود را با برف تقسیم میکند

برف میبارد و خاک سرد تر و سرد تر میشود

 

اما.....

در پس کوچه های تاریک

در حیاطی بی دیوار

اتاقی است گلی

نوری که میتابد از سوراخ دیوار

میبخشد از وجود خویشتن به تارکی شب

سرما شوق وصال دارد

 میرساند با سوزی وحشت انگیز خود را به گرما

 

شب است وهمه جا تاریک

سکوت ....

میگردد دنبال معشوق خود

صدای از ورای گل

برخواست

شوق وصال دارد

سکوت و صدا میرسند به هم تا تکرار شود

وصال

از درون اتاق صدای آه به گوش میرسد

درون اتاق

فانوسیست کم نور

بر روی دیوار تصویری از غروب

در گوشه ای از اتاق اوجاقی بر پاست

یک جفت کفش اما......

کنار اوجاق

جوانی زانو در بغل

پتوی کهنه بر سر

زمزمه می کند ارام

یار،یار،یار....

صدای آه برخاست سکوت را شکست

اشک سرازیر شد

قطره های اشک شوق وصال داشتند

پرواز کردند به آغوش خاک

اما............ تار و پود فرش

 

جوان خاموش شد

جوان منتظربود

او شوق وصال داشت

اما

شب بود و همه جا تاریک

و هیچ کس در این شب سرد و تاریک به خاطر هیچ کس قدم بر نمی داشت

اما جوان شوق وصال داشت

و شاید نمیدانست که .....................

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 2:13  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

نیمه شب

چشمهای نگران و خسته من نیز در حصار نورانی وپر جلال محصور می شد پاسی از نبمه شب میگذشت سکوتی سنگین حاکم بر محیط بود می اندیشم که دیگر جز من و قلب من وماهتاب و شمع بیدار نیست ولی هنوز دیگری هم بیدار بود.  

 

شب پرده ای کوچک و ظریف از میان شعاع ماه خارج شد و اندکی بر فراز بستر سردو خاموش من چرخید احساس کردم با صدای بالهای خویش میگوید:  

ای عاشق بینوا پایه های کاخ وفا را در هم بریز چه که ما هم در ابن سراب جان دادیم و شبهای بسیار بر گرد. صفای یار گشتیم و بر زیبائیش چشم دوختیم ولی هرگز از ان شمع فروزان عشق صدای نائی نشنیدیم و وفائی ندیدیم عاقبت پر سوختیم واواره ی کوه عشق و محبت شدیم. 

 

به شمع چشم دوختیم و دیدیم که از این اعتراف لرزش سخت بر شعله وجودش افتاد و سرکشی سوزان وبسیار بر پاره حیات خویش بنهاده شب پره کوچک با فاصله زیاد نیم چرخی اورا طواف کرد وبعد سریع وبا شتاب در میان انحنای ظلمات غرق و دور شد ماه به ارامی میلغزید و پیش می رفت . 

 

افکار من نیز همگام با او در پس تمام تاریکی ها به جستجوی شب پره بود. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 2:5  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

گفت به امید کسی که به هیچ زنده است

    عشق ان نيست كه يك دل به صد دهی

                       عشق ان است که صد دل به یک یار دهی

 

 

 

     خدايا اين چه ثروتي ست؟

        كه نبودنش انسان را پست می کند و بودنش  او را مست

 

 روزی از من پرسید : به امید چه زنده هستی؟

 

 

              در حالی که در دلم می گفتم به امید تو گفتم :  هیچ

 

   روزی از او پرسیدم : تو به امید چه زنده هستی؟

 

             گفت به امید کسی که به هیچ زنده است.

 

بر من و تو روزگاری رفت و عشقی پا گرفت

عاقبت چرخ حسد این عشق را از ما گرفت

شادمانی بود و من بودم ٬تو بودی عشق بود

عشق و شادی با تو رفت و غم مرا تنها گرفت

مرغ بخت امد به بام خانه ام اما پرید

دولت عشق تو را ایام داد اما گرفت

جام لبریز امیدم را فلک بر خاک ریخت

عشق را از ما گرفت اما چه نا زیبا گرفت

داستان چشم گریان مرا از شب بپرس

ای بسا گوهر که دست غم از این دریا گرفت

 

تو را به اندازه عمرم دوست ندارم چون روزی به پایان می رسد.

تو را به اندازه ی چشمانم دوست ندارم چون روزی نا بینا میشود.

 

 

تو را به اندازه ی قلبم دوست ندارم چون روزی از کار می افتد.

 

 

تو را به اندازه ی ستارگان دوست دارم چون همیشه باقی اند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 1:59  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

اين روزا

تو هم با من نمي ماني برو بگذار برگردم

         دلم مي خواست مي شد با نگاهت قهر مي كردم

         برايت مي نويسم اسمان ابري ست دلتنگم

         و من چندي ست با خودم با عشق مي جنگم

          اگه مي شد برايت مي نوشتم روز هايم و سهم چشم هايم را سكوتم را صدايم را

        اگر ميشد براي ديدنت دل دل نمي كردم

        اگر مي شد كه افسار دلم را ول نمي كردم

 

اين روزا عادت همه

رفتن و دل شكستن

درد تموم عاشقا

پاي كسي نشستن

 اين روزا كار گلدونا  

 از شبنمي تر شدن

 ارزوي شقايقا

 يه شب كبوتر شدنه

اين روزا كار ادما

تو انتظار گذاشتنه

ساده ترين بهونشون

از هم خبر نداشتنه

  اين روزا عادت گلا

 مرگ و بهونه كردنه

 كار چشاي ادما

 دل رو ديونه كردنه

اين روزا درد ادما

فقط غم بي كسيه

زندگيشون حاصلي از

حسرت و دلواپسي

  اين روزا عشق بچه ها

 يه صفحه اشفتگيه

 گرداي روي اينه ها

 فقط غم زندگيه

اين روزا اسمون مون

پر از شكست ماليه

جاي نگاه عاشقت

باز توي خونه خاليه

 اين روزا سهم عاشقا

 غصه و بي وفايي

 جرم تمومشون فقط

 لذت اشناييه

اين روزا ادما ديگه

تو قلب هم جا ندارن

مردم ديگه تو دل هاشون

يه قطره دريا ندارن

 اين روزا دوستاها هم ديگه 

 با هم صداقت ندارن

 يه وقتاي تو زندگي

 هم ديگه رو جا مي زارن

اين روزا درد عاشقا

فقط غم نديدنه

مشكل بي ستاره ها

يه كم ستاره چندنه

 

  اين روزا كار ادما

  دلاي پاك و بردنه

  بعدش هم اونو گرفتنو

  به ديگري سپردنه

اين روزا چشماي همه

غرقه نياز شبنمه

رو گونه ي هر عاشقي

چند قطره بارون مرحمه

 اين روزا قصه ها همش

 قصه ي دل سوزوندنه

 خلاصه ي حرف همه

 پر زدن و نموندنه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 1:55  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

بيا تا با هم کبوتر شويم

بيا تا با هم کبوتر شويم
به یک پیمانه ی عشق
از این دنیا بی خبر شویم

عشق است و آتش و خون
داغ است و درد دوری
کی می توان نگفتن ٬ کی می توان صبوری
کی میتوان نرفتن؟
با دوست عشق زیباست ٬ با یار بی قراری
از دوست درد ماند و از یار یادگاری...

ميشه بی‌دليل دوست داشت!
اما نميشه بی‌دليل دوست نداشت!

سخت سختم من
بزن بزن مرا
چون کوهم استوار خورد نخواهم شد
بشکن بشکن مرا
چو الماس سختم من
شکسته نخواهم شد

می ريزد بر جام دل
تبسم مهربان تو
اميدم به بسته
به يک لحظه نگاه تو

بی اميد تو
مرا فردايی نيست
نگو فردا
که امروزم را بی تو فردايی نيست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 1:45  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

خواب خوش

یکی در زندگی خواب خوشی دید یکی رسم بد عاشق کشی دید

سكوتم را به باران هديه كردم 

 

تمام زندگي را گريه كردم

نبودي در فراق شانه هايت

به هر خاكي رسيدم تكيه كردم 

آن شب که دلی بود به می خانه نشستیم آن توبه صد ساله به پیمانه شکستیم از

آتش دوزخ نهراسیم که آن شب ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم

بی تو ویرانه ترین عاشقم آبادم کن 

غم عشق تو مرا کشت بیا خاکم کن

 

نکردم در اين دنيا گناهي فقط کردم به چشمانت نگاهي گناه من اگر باشد نگاهي مجازاتم کن هر طور که خواهي 

عشق

 

عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هرچه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی رسم دل برهم زدن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن

زندگی اجبار است.

مرگ انتظار است.

عشق یکبار است.

جدایی دشوار است

دوست داشتن را دوست دارم اگر تو دوست دارم باشی

فکر کردن را دوست دارم اگر تو افکارم باشی

خواب را دوست دارم اگر تو رویایم باشی

در پی مهر و وفا بودم من 

در صفای دل او گم گشتمم

تو عقل را حیران کنی
دین و دلت رسوا کنی

رسوای تو رسوا شده

رسوا چرا رسوا کنی
 

آغاز کسي باش که پايان تو باشد

دلبری را دلبری از کفم بروبود و رفت

هرچه کردم ناله از دل بی وفا نشنید و رفت

گفتم ای دلبر دلم را می بری بهر چه کار؟

بی وفا دل ، بر من دیوانه خندید و رفت

 

ای همه وجود من 

ای همه تارو پود من

ای بود و نبود من

ای سبب وجود من

من تورا دوست دارم با تمام وجود من

عشق مدد كن به سامان برسيم

چون مزرعه اي تشنه به باران برسيم

يا من برسم به يار يا يار به من

يا هر دو بميريم و به پايان برسيم

یار من همچون پرنده با صفاست

عـاشق زیـباى دنیـاى ماست

دلبر من عاشق شعر است وشور 

دلـبر مــن در دلش دارد سـرور

 

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد 

 

وسعت تنهائيم را حس نكرد

گريه پنهانيم را حس نكرد

درد بي كس ماندنم را حس نكرد

لحظه پايانيم را حس نكرد 

گر نياي تا قيامت انتظارت مي كشم

منت عشق از نگاه پر شرارت مي كشم

ناز چندين ساله از چشم حقارت مي كشم

تا......نفس باقيست اينجا انتظارت مي كشم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 1:39  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

اگه قرار بود

اگه قرار بود تو دنیا چیز دیگه ای باشم

، دوست داشتم جای اشک روی گونه های تو باشم

.تو چشمات متولد شم

، رو پلکات جون بگیرم

، رو گونه هات جاری بشم

و رو لبات بمیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 12:4  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

عشق چيست؟

از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد.

از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت : سقوط سلسله ي قلب جوان

از استاد زبان پرسيدند عشق چيست؟ گفت:همپاي love است .

از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد.

از استاد رياضي پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عددي هست که پایان ندارد 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 13:47  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

سیزده خط برای زندگی

۱.دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم.

۲.هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود.

۳.اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

۴.دوست واقعی کسی اسی که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

۵.بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

۶.هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

۷.تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

۸.هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.

۹.شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را,به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گزار باشی.

۱۰.به چیزی که گذشت غم نخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

۱۱.همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

۱۲.خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتضار داشته باشی او تو را بشناسد.

۱۳.زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.  

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 10:50  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

چتر

  عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن نیست

                                        عشق آن است که برای دیگری چتری باشی

                            و او هرگز نداند که چرا خیس نشد!      

 

 ذهنم پر است از واژه های تهی

قلبم پر است از احساس تهی

                         اشک در چشمانم یخ زده است

ستاره با نفرت به بختم چشمک زده است

                        خنده ی من خنده ی یک گریه است

گریه ام از هر چه احساس است تهی ست

                        من وجودم با عشق سرشار بود

اما آن نیز در دستان آن ستاره زندانی ست

صعود عشق

اون بالا خواهم رفت

             خواهم رفت به اوج

                        تا به آن آبی دریا نما

                                  اون بالا خواهم رفت

                                            می روم تا که رسم من به ماه

                                                                     می نشینم بر آن

                                                                           می بینم از آن بالا همه آدم ها

                                                از آن بالا چه خوب است ندیدن

                      دورویی و دورنگی چه حقیر است

  وای!من نمی بینم هیچ سیاهی از آن بالا ها

                        جز سپیدی که نمی دانم چیست!؟

                                                نوری از برم می گذرد

                                                                   می جویم نام آن پاکی را

                                                                             با اشاره به دلم می گوید

                                                             عشق خود را فراموش کردی

                                              که چگونه تنها رفت به اوج

         حال می جوید تو را زود برو تنهاش نذار...

 


 

 سپاهیان نفرت شبانگاه به قصر سینه ام حمله کردند

                     به قلبم دستبند زدند به جرم عاشق شدن

                            او را با خود بردند به جرم اعتماد کردن

                              او را به صلیب کشیدند به جرم منتظر ماندن

                       او را به آتش کشیدند به جرم شکستن

              خاکسترش را به دریای خون ریختند

         برای عبرت از خود گذشتگان....

                                                         دستانم بوی گل می داد

                                       مرا به جرم چیدن گل حبس کردند!

                              ام هیچکس فکر نکرد

          شاید من گلی کاشته باشم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 10:40  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

اگه

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري رد ميشي بر ميگرده نگات ميكنه، بدون براش مهمي

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي افتي برميگرده با عجله مياد به سمتت، بدون براش عزيزي

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي برميگرده نگات ميكنه، بدون براش قشنگي

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه ميكني باهات اشك ميريزه، بدون دوستت داره

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف ميزني تركت ميكنه، بدون عاشقته..

در شکوفايی یِ باران قمار .... دلم اینبار که باخت .....

دلم افسوس هوایِ تو نکرد ....ساده از غفلتِ يکبار که باخت ....

*******************************************

از آواز شب حسرت تو (گريه ات)تا نياكان عشق ما .....راه درازی نيست ....

 

**************************************************************

فاصله

دستی است كه دراز نگشت ...و دستم در هوای عشق تو تنها ماند ...

.آغوشی است كه باز نشد ....و تنم را آغوش تنهايی ربود ..

.قلبی است كه مرا (برای من )نتپيد ...تا قلبم ايستاد ......

خاطری است (از تو )كه آزرده ماند ...تا خاطراتم محو شد ....

و فريادی است كه از غرور در حنجره ات ماسيد ...

و دوستت دارم در فضای نزديك لبان تو تا  گوشم ...مرد ...

.به همين سادگی ........

م لیالستانی

************************************************

نمی دانم

اين عشق شاعرم می كند و يا شاعری عاشقم ...

.ولی اين كه بی تو ديوانه می شوم را خوب می دانم..

اين كه بدون تو نمی مانم را خوب بدان ...

من  در سايبان غفلت چشمت نشسته ام ...

مرا از ياد برده ای ...می دانم ...

ديگر به ياد نمی آوری لحظه ديدار را ...

ميدانم ....

اما من ...رد پای عشق تو را گم نمی كنم ... .

م لیالستانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 1:48  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

چنان دل کندم از دنيا

چنان دل کندم از دنيا                   که شکلم شکل تنهايی است 

ببين مرگ مرا در خويش   که مرگ من تماشايی است

      

 مرا در اوج ميخواهی                  تماشا کن تماشا کن
 دروغين بودم از ديروز              مرا امروز حاشا کن

 

 در اين دنيا که حتی ابر نميگريد به حال ما               

 همه از من گريزانند                 تو هم بگذر از اين تنها


 فقط اسمی به جا مانده                    از آنچه بودم و هستم               

 دلم چون دفترم خالی   تنم خشکيده در دستم 

           

گره افتاده در کارم                        به خود کرده گرفتارم 
به جز در خود فرو رفتن                 چه راهی پيشرو دارم 

             

رفيقان يک به يک رفتند مرا با خود رها کردند            

همه خود درد من بودند                   گمان کردند که هم دردند


 شگفتا از عزيزانی                         که هم آواز من بودند               

به سوی اوج ويرانی   پل پرواز من بودند

                

گره افتاده در کارم                     به خود کرده گرفتارم 

به جز در خود فرو رفتن                     چه راهی پيشرو دارم     

 

بگذار بميرم........

بگذار که در حسرت ديدار بميرم
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم


دشوار بود مردن و روي تو نديدن
بگذار به دلخواه تو، دشوار بميرم

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بميرم

بگذار که چون شمع آب کنم پيکر خود
در بستر اشک افتم و ناچار بميرم

بگذار چو خورشيد گدازنده مس فام
در دامن شب با تن تب دار بميرم

بگذار شوم سايه ايوان بلندت
سويت خزم و گوشه ي ديوار بميرم

ميميرم از اين درد که جاني دگر نيست
تا از غم عشق تو دگر بار بميرم

تا بوده ام اي دوست وفادار تو بودم
بگذار بدان گونه وفادار بميرم

  تو خودت روی دلت پا می ذاری  

 

گل میاری واسه من فدای تو می نویسی می مونم به پا ی تو

نه ازت جدا میشم نه بد میشم می مونم تا آخرش به پای تو

 

  ****

می دونم امروزاگه دوسم داری یه روزی خودت منو میازاری

یه روزی هدیه هامو پس میاری به همه میگی که دوستم نداری

 

  ****

 نه فقط چشمامو تنها می ذاری

 تو خودت روی دلت پا می ذاری

 

 ****

عادت ما آدما جدایی یه   قسمت ما آدما تنهایی یه

نمیتونیم قدر عشقوبدونیم عاشقی مون فقط آشنای یه

 

 ****

 جاده بازه می تونی سفر کنی

  از منم مث همه گذر کنی....

 از منم مث همه گذر کنی....

 

 

هر وقت تونستی برف روسیاه کنی .

هر وقت تونستی پای کلاغ رو سفید کنی .

هر وقت تونستی آتش رو ببوسی

هر وقت تونستی توی آب یه نفس عمیق بکشی

اون موقع من هم می تونم تو رو فراموشت کنم

_______

نمی تونم!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 1:44  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

انتظار

انتظار ديدن تو كوله باري سنگين است كه به دوش ميكشم ...

انتظار شيريني است ...

درديست كه دوستش دارم !!!

غمي است كه رنجم مي دهد ...

   غمت را هم دوست دارم !!!  

يادت مياد ؟ آره.. يادت مياد ؟ قول دادي تا آخر مي موني .گفتي روي قولم

مي ايستم و تو همين كارو كردي قولت رو زير پاهات گذاشتي و روي اون ايستادي يادت مياد ؟

************************************************************

در شيريني بوسه غرق بوديم كه ناگهان شوري اشك رابر لبانم احساس كردم و فهميدم كه اين بوسه ي جدايست .....

*****************************************************

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

*****************************************************************

اگه روزی نتونستی گناه کسی رو ببخشی از بزرگی گناه اون نيست از کوچکی قلب توست

******************************************************************

دستانم بوی گل می داد مرا به جرم چيدن گل گرفتند ولی چرا کسی نگفت شايد گلی کاشته باشم

******************************************************************

کسی رو که دوستش داری و ماله توست تنها بذار....اگه اومد دنبالت بدون دوست داره

 ولی اگه نيومد بدون از اولشم ماله تو نبوده.....

**************************************************************

اين دفعه اگه داشت بارون ميومد از زيرش فرار نکن برو زير بارون ببين چنتا از دونه های بارون رو ميتونی بگيری اندازه قطره های بارونی که تونستی بگيری دوستم داری اندازه قطراتی که نتونستی بگيری دوست دارم  .

***************************************************************

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 1:39  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

بد

دلم می خواست بد بودی و می شد از تو نفرت داشت 

 

 دلم می خواست بد بودی و می شد از تو نفرت داشت

ولی تو اینقدر خوبی.... که باید دل به مهرت داشت

گلایه، آن هم این لحظه که بی تابم ، نخواهم کرد

سفر، دوری و دلتنگی ، دل من بود و قسمت داشت

عزیزی، نور چشمی، دل خورم اما من از رفتن

دلم می خواست می ماندی، دلت قدری رفاقت داشت

تو... 

...خواهی رفت و من می مانم و دردی که بعد از تو

تمام شهر می گویند : در عشقش خیانت  داشت

دل من سنگ ، می دانم ، ولی باید که با دستِ....

همیشه سبز باران بهاری ، ساخت، عادت داشت

فقط دلواپسم روزی ببینی نیست مردی که.... 

به تو، با اینکه با او سرد بودی هم، محبت داشت

اگر حتی ندانسته مرا با نام می خواندی............

اگر آن چشم های میشی ات با من صداقت داشت

ببین حال مرا وقتی نمی دانی بپرس از شب..... 

که دایم یک نفر را چشم بر در رأس ساعت داشت 

 

نمیشه دوست نداشت.................نمی شه ازت برید           خیلی دوری تو ولی    نمیشه تو رو ندید...................نمیشه  نمیشه نمیشه......

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 1:35  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

تصویر

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 1:18  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

دوستان

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید         داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید          گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی           سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
* * *
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم             ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم          بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود    یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
* * *
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت          سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت             یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم          باعث گرمی بازار شدش من بودم
* * *
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او       داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او             شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد           کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
* * *
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر           که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر            بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
* * *
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست         حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست         نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود            زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
* * *
چون چنین است پی کار دگر باشم به           چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به                  مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش         سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
* * *
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست       می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست           بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی       بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی
* * *
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است         راه سد بادیه‌ی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است          اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر                با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
* * *
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود                آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به سد افسانه و افسون نرود        چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود               دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
* * *
ای پسر چند به کام دگرانت بینم                   سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم                       ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند     چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
* * *
یار این طایفه خانه برانداز مباش                   از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش      غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را      این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را
* * *
در کمین تو بسی عیب شماران هستند        سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند          غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری               واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
* * *
گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت      وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت           با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند                 سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 1:12  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

آه

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد 
شعری بخوان که با او رطل گران توان زد 
بر آستان جانان گر سر توان نهادن 
گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد 
قد خميده ما سهلت نمايد اما 
بر چشم دشمنان تير از اين کمان توان زد 
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی 
جام می مغانه هم با مغان توان زد 
درويش را نباشد برگ سرای سلطان 
ماييم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد 
اهل نظر دو عالم در يک نظر ببازند 
عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد 
گر دولت وصالت خواهد دری گشودن 
سرها بدين تخيل بر آستان توان زد 
عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است 
چون جمع شد معانی گوی بيان توان زد 
شد رهزن سلامت زلف تو وين عجب نيست 
گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد 
حافظ به حق قرآن کز شيد و زرق بازآی 
باشد که گوی عيشی در اين جهان توان زد 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 1:11  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

رویایی

عشق است و تپیدنش رویایی است

دنیای من و تو هم دنیایی است!!!!

                                   حیف است جدا شویم و تنها بروی

 ما نقطه اشتراکمان تنهایی است!!!

 

برد آرام دلم یار  دلارام کجاست ؟

آن دلارام که برد از دلم آرام کجاست ؟

داده پیغام که یک بوسه تورا بخشم لیک

آن که قانع بود از بوسه به پیغام کجاست ؟

بی غم عشق به گلزار جهان تنگ دلم

در چمن رنگ محبت نبود دام کجاست ؟

گر من از گردش ایام ملولم  نه عجب

 آن که خوشدل بود از گردش ایام کجاست ؟

جرعه نوشان رضا نام تمنا کجاست ؟

دل ناکام رهی را هوس کام کجاست ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 0:54  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

ماه رویا روی خوب از من متاب

ماه رویا روی خوب از من متابدوش در خوابم در آغوش آمدیاز درون سوزناک و چشم ترهر که بازآید ز در پندارم اوستناوکش را جان درویشان هدفاو سخن می​گوید و دل می​بردحیف باشد بر چنان تن پیرهنخوی به دامان از بناگوشش بگیرفتنه باشد شاهدی شمعی به دستبامدادی تا به شب رویت مپوشسعدیا گر در برش خواهی چو چنگ بی خطا کشتن چه می​بینی صوابوین نپندارم که بینم جز به خوابنیمه​ای در آتشم نیمی در آبتشنه مسکین آب پندارد سرابناخنش را خون مسکینان خضابو او نمک می​ریزد و مردم کبابظلم باشد بر چنان صورت نقابتا بگیرد جامه​ات بوی گلابسرگران از خواب و سرمست از شرابتا بپوشانی جمال آفتابگوشمالت خورد باید چون رباب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 0:45  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

اینم

دريچه

ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار  روز آینده

عمر آینه ی بهشت اما آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد...

                                                    مهدي اخوان ثالث

بسه! نازنین

من بی دل
به چه جرمی
از تو هی شکنجه می شم
من که با تموم زجرت
خاکتم مثل همیشه ام
زیر ضربه ضربه ی تو
بی سپر ترینم از عشق
بسه! نازنین روا نیست
بزنی تیشه به ریشه ام

سفر

در سفر باید خفت
در سفر منطق را باید کرد اندازه ی یک سنگ سیاه
و بیندازیم در چاه ابد
در سفر باید خفت و ببرد حقیقت را ز یاد
در سفر عشق نهانخانه ی غم می باشد.
در سفر باید زیست
در سفر عشق یعنی :
نعره ی ریل سیاه
داد و بیداد دل ماشین ها
سوزه ی طیاره
شایدم نعره ی یک گله ماکی
در سفر باید خفت
عاشق رهگذرم ، عاشق یک سفرم
"شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر"
در سفر باید یار در آغوش داشت
من سوار ریل سیاه، صحنه ها دیدم
در دل دشت و بیابان نخل ها می دیدم
تک درختی دیدم در دل داغ زمین
و به تنهایی او غبطه ای خوردم سرد
تنهایی دوست من است، بهتر از ریا و تزویر است.
صحنه ای دیدم عجیب
گله ای از گوسفند به ستایش رهبر خویش
به به ها می کردند.
چوپان هم مزد آن ها را داد
بردشان بر دل سبز زمین.
یک زمینی دیدیم زرد ز گل آفتابگردان
چهره ها رو به تجلی گرداند
گونه هاشان قرمز از شدت نور،
شایدم شرمنده ی خورشید خانم
از نگاه بی حیاشان به او
یکی از گل ها از سر کبر سر به پایین انداخته،
و نمی برد ز محبوب کامی.
رسیدم به دیار نار و انار
رنگ عشق در سینه ی
سبز درخت پیدا بود.
گرد کوچک نشان از ترشی یک دانه انار
در سفر باید خفت
در سفر باید رفت
ناله ی ریل سیاه رهگذر کرد مرا
از کنار یک زارع بر سر گندم زار
آن طرف تر کمی، بود یک مترسک به پا
روی دستان باریکش
بود زاغکی پابرجا
دوستانی به ظاهر دشمن
عکس آدمی، عکس بشر
ناله ی ریل سیاه
همچو آواز دل یک مجنون
گفت باید بروم.
در سفر باید خفت
در سفر باید رفت

                                                      «ساخ»

به باغ همسفران

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

                         و خاصیت عشق این است

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم آنوقت

                            میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا چیزها را ببینیم

ببین عقربکهای فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی بدل کرده اند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من

جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

- و یکبار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد آنوقت

در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد -

...

 و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد 

 و آن وقت

...

 آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم 

 ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

                                                    «سهراب» 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 0:41  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

هزار سختی اگر بر من آید آسانست

هزار سختی اگر بر من آید آسانستسفر دراز نباشد به پای طالب دوستاگر تو جور کنی جور نیست تربیتستنه آبروی که گر خون دل بخواهی ریختز عقل من عجب آید صواب گویان رامن از کنار تو دور افتاده​ام نه عجبعجب در آن سر زلف معنبر مفتولجماعتی که ندانند حظ روحانیگمان برند که در باغ عشق سعدی رامرا هرآینه خاموش بودن اولیترو ما ابری نفسی و لا ازکیها که دوستی و ارادت هزار چندانستکه خار دشت محبت گلست و ریحانستو گر تو داغ نهی داغ نیست درمانستمخالفت نکنم آن کنم که فرمانستکه دل به دست تو دادن خلاف در جانستگرم قرار نباشد که داغ هجرانستکه در کنار تو خسبد چرا پریشانستتفاوتی که میان دواب و انسانستنظر به سیب زنخدان و نار پستانستکه جهل پیش خردمند عذر نادانستکه هر چه نقل کنند از بشر در امکانست
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 0:31  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

اینم برای خورشید من


تو خورشیدی من هرجا روم با منی وبر من می تابی من ذره ای ناچیزم که خورشی شاید مرا نبیند

من اينجا

 

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ/عشقبازان چنین مستحق هجرانند

ولی...

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

من اینجا بس دلم تنگ است!

نمی دونم چرا دلم می خواد قدم در راهی بدون بازگشت بزارم پس چرا دارم از یه راهه بدون بازگشت دیگه بر می گردم؟!!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 0:25  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

معلم

از اینکه بدلایلی سه چهار روز نبودم و آپ نکردم پوزش می خوام
اینا رو داشته باشین :
معلــــــــــــــــم گفت الف:

گفتم او

معلــــــــــــــــم گفت ب:

گفتم با او

معلـــــــــــــــم گفت پ:

گفتم پيش او

معلـــــــــــــــــــم گفت ج:

خواستم بگويــــــــم جــــــــــــــــــدايی

گفت:ديــــــــــــــــگر بس است
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 0:20  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

آتش

 

***من هنوز عاشقتم***

مي نويسم براي تو اي كه از من دور شده اي بخوان

و باور كن. هم براي تو مي نويسم هم براي قلبم. تعجب

نكن كه ديگه واسه چي به قلبم آخه قلب من هميشه

با توست اول تو اي دل من بس است ديگر تا كي دلخوشي

با جملاتي چون به عشق تو اسيرم براي تو مي ميرم

هرگز نرود ياد تو از دل من مگر آنروز كه در خاك

شود منزل من و.... نه ديگر اين جملات نمي تواند مرحمي

باشد بر دل زخم خورده ام. جملاتي كه در نگاه اول پر از

احساس ولي در باطن .... و اينك تو اي نامهربان:شبها

چشم هايت براي من مي گريست و روزها منتظر نگاه من

( واسه جور شدنش اين تيكه رو گفتم ) ولي امروز فقط

براي فريب دادن بيدار مي شوند ابروانت چون كمندي بود

ولي امروز فقط براي ساز مخالف زدن به كار مي رود

لبانت هميشه آهنگ عشق سر مي دادولي امروز نغمه ي

جدائي قلبت را نگو كه خانه ي عشق بود مهربان بود

پر از مهروصفاولي امروز تكه سنگي بيش نيست دستانت

كه در سردترين لحظاتم تنها اميد دهنده و گرمابخش

وجودم بود امروز در سرد ترين لحظاتم يادم نمي كند

چه رسد.....نه ديگر امروز نه ترانه اي مي خواهم نه

شاخه گلي براي دلخوشيم آخه عشق كه تو اين زمونه

معنايي نداره نه ديگه نمي خواهم از من كدن التماس يا

كه توصيف كنندمرا همچون گل ياس.....

نه ديگر عاشق شدن كار بيهوده اي است نه ديگر عاشق

نمي شوم ساده ام ديوانه نمي شوم ديوانه شدم ليلي نمي شوم

ليلي شوم مجنون نمي خواهم . ولي نميدانم چرا نمي شود عاشق

نشد. به هر حال نوشتم و در پايان مي نويم اي كه خواندي

حرفهاي دلم را من هنوز عاشقتــــــــــــــم.........

هنوز عاشقتـــــم...

آره هموني كه هميشه عاشقته: نازنــــين.ۀۀ

نازنين هميشه منتظرته برگرد پيشش .......

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 0:20  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

مطالب قدیمی‌تر