کفر مي گويي
خداوندا :
اگر روزي تو از عرشت , به زير آيي , لباس فقر بر پوشي
غرورت را براي , لقمه اي نان بريزي , زير پاي مردان پست و لاايمان
زمين و آسمان را کفر مي گويي !!!
خداوندا :
اگر در ظهر گرماخيز تابستان , لبان تشنه ات را بر کاسه روئين قيراندوي بگذاري
تن خود را به زير سايه ي ديوار به دست خواب بسپاري
و قدري آنطرفتر خانه هاي مرمرين ديوار بيني
دستانت براي سکه اي , اين سو و آن سو در گذر باشد
که شايد رهگذري , از درونت با خبر باشد
زمين و آسمان را کفر مي گويي ,نميگويي ؟ !!!
خداوندا :
اگر روزي گذر کردي , زحال ما خبر کردي و
با چشمان خود نامردي ها را نظر کردي
پشيمان ميشوي از قصه ي خلقت
از اين بودن
زمين و آسمان را کفر مي گويي , نمي گويي؟!!
( کارو )


