تبليغاتX
هدیه بدانهاکه جهان راگونه ای دیگرمینگرند

هدیه بدانهاکه جهان راگونه ای دیگرمینگرند

آنچه ازسوز آتش دل هرعاشق برآید((دلفان آتش))

رازهای عشق

رازهای عشق
رازهای-عشق

راز اول : راز اول عشق در تواضع است . این صفت نشانه تظاهر نیست ، بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند ،تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت آنها را تازه و با طراوت نگه می دارد.


راز دوم : احترام متقابل است . احساسات متغیرند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی با دوستت با عقاید تو متفاوت است ، با احترام به نظرهایش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 21:23  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

اشک

حلقه زد اشک ز بغضی که گرفته است گلو

 

داروی درد شراب است ، که بشکست سبو

 

گفتم ای اشک میا ، چهره من جای تو نیست

 

خون دل آمده پیش از تو ، به مژگان و به رو

 

بال و پر سوخت ، کسی شاهد این قتل نبود

 

دادن جان مرا، بهر خدا، شمع بگو

 

حاصل عمر من این قلب دو صد چاک من است

 

دل صد پاره ، بیا، کن به یکی بوسه رفو

 

چهره زرد است به سیلی کنمش سرخ ولی

 

ترسم آخر که بیفتد ، به رخم چشم عدو

 

راز این دل به جز از باد بهاری نشنید

 

ای صبا راز نگه دار و به کس هیچ مگو

 

جام می در کف هر خام نباید دادن

 

ساقیا جام به من ده که منم عاشق او

 

بس که اشک آمده از دیده دیوانه من

 

گِل شده خاک ره و پای در رفته فرو

 

دادی از کف چو منی،رفتی و کردی بیداد

کی شود بهر تو پیدا چو من راز، بگو
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:46  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

به خاطر تو

به خاطر من

آخر یه روز دق میکنم فقط به خاطر تو
دنیا رو عاشق میکنم فقط به خاطر تو
شب به بیابون می زنم فقط به خاطر تو
رو دست مجنون می زنم فقط به خاطر تو
تو نمی خوای بیای پیشم فقط به خاطر من
من ولی سرزنش می شم فقط به خاطر تو
عشق تو پنهون میکنی فقط به خاطر من
من دلم و خون می کنم فقط به خاطر تو
از دور تماشا میکنی فقط به خاطر من
من دل و رسوا میکنم فقط به خاطر تو
از خوبیات کم میکنی فقط به خاطر من
رشته رو محکم می کنم فقط به خاطر تو
تو خودت رو گم میکنی فقط به خاطر من
من خودم رو گم میکنم فقط به خاطر تو
شعله رو خاموش میکنی فقط به خاطر من
شب رو فراموش میکنم فقط به خاطر تو
تو خنده هات غم میزنی فقط به خاطر من
دنیا رو بر هم میزنم فقط به خاطر تو
یه روز می شم بی آبرو فقط به خاطر تو
قربونی یه جست و جو فقط به خاطر تو
تو ام یه روز می ری سفر فقط به خاطر من
خیره می شن چشام به در فقط به خاطر تو
به من تو میگی دیوونه فقط به خاطر من
جملت به یادم می مونه فقط به خاطر تو
تو من و بیرون میکنی فقط به خاطر من
قلبم رو ویرون میکنم فقط به خاطر تو
میگی از سنگ دلت فقط به خاطر من
یه عمره که تنگه دلم فقط به خاطر تو
تو گفتی عاشقی بسه فقط به خاطر من
دنیا واسم یه قفسه فقط به خاطر تو
می ری سراغ زندگیت فقط به خاطر من
من می سوزم تو تشنگیت فقط به خاطر تو
تو میگی عشق یه عادته فقط به خاطر من
دلم پر شکایته فقط به خاطر تو
میگیری از من فاصله فقط به خاطر من
دست میکشن از هر گله فقط به خاطر تو
تومیگی از اینجا برو فقط به خاطر من
رفتم به احترام تو فقط به خاطر تو
رد میشی از مقابلم فقط به خاطر من
مونده سر قرار دلم فقط به خاطر تو
ناز میکنی برای من قفط به خاطر من
من میشینم به پای تو فقط به خاطر تو
نیستی کنار پنجره فقط به خاطر من
دل نمی تونه بگذره فقط به خاطر تو
تو من رو یادت نمیاد فقط به خاطر من
دلم کسی رو نمی خواد فقط به خاطر تو
می گذری از گذشته ها فقط به خاطر من
می رم توی نوشته ها فقط به خاطر تو
تو منو تنها می ذاری فقط به خاطر من
من خودم رو جا میذارم فقط به خاطر تو
دل رو گذاشتی بی جواب فقط به خاطر من
یه عمر میکشم عذاب فقط به خاطر تو
دلت شکسته می دونم فقط به خاطر من
منم یه خسته می دونی فقط به خاطر تو
آخر ازم جدا شدی فقط به خاطر من
من مشغول دعا شدم فقط به خاطر تو


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 22:32  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

حالم بد نيست

حالم بد نيست غم کم می خورم
کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
ازغم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم
خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از اين بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن
من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود
قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت
هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست
حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت
:

ما زياران چشم ياری داشتيم
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

فایل صوتی دکلمه شعر(دانلود)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 22:32  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

من و تو

من و تو

تو هم ترک منم ترک
اینم یه درد مشترک
تو غصه دار من غصه دار
پس واسه چی بیاد بهار
تو بی چراغ من بی چراغ
کی بگیرد از ما سراغ
تو هم غریب منم غریب
عشقا چی بود به جز فریب
تو حادثه من حادثه
پس کی به ابرا برسه
تو بارونی من بارونی
پس کجا رفت مهربونی
من بی پناه تو بی پناه
کافیه امشب نور ماه
من بی وفا تو بی وفا
چی کار کنه با ما خدا
من بی فروغ تو بی فروغ
بازم به هم بگیم دروغ ؟
من بی جواب تو بی جواب
معنیش چیه ! این جز سراب
من تشنگی تو تشنگی
کاش که نمی گذشت بچگی
منم گله تو هم گله
آخر کی داره حوصله
من انتظار تو انتظار
من باریدم تو هم ببار
من چشم خیس تو چشم خیس
برام یه چیزی بنویس
منم زلال تو هم زلال
چی کم داریم ما دو تا بال
من اولی تو اولی
چقدر قشنگ و مخملی
من در به در تو در به در
می یای با هم بریم سفر ؟
من اعتماد تو اعتماد
عشق و چرا دادیم به باد
من دیوونه تو دیوونه
پس کی می گه نمی مونه
من ناامید تو ناامید
از من و تو نبود بعید ؟
تو شبنمی من شبنمی
ما مثل هم شدیم کمی
تو بی صدا من بی صدا
پس چی شد اون همه دعا
تو پر غم من پر غم
جون خودت خسته شدم
تو بی گناه من بی گناه
یعنی همش بود اشتباه ؟
تو خستگی من خستگی
پس چیه معنیش زندگی ؟
تو پر درد من پر درد
پاییز واسه چی می شه زرد ؟
من که رها تو که رها
فقط بگو بریم کجا ؟
من که محال تو که محال
چی بود دوست دارم خیال ؟
تو که بدی من که بدم
ببخش نه بد حرفی زدم
باشه بدم تو که گلی
مهجزه ای تجملی
من ک اسیر تو که اسیر
کی کرده ما رو ناگزیر ؟
من سر حرف تو سر حرف
تقصیر ماست غیبت برف ؟
من بی نشون تو بی نشون
جایی داریم جز آسمون ؟
من پر راز تو پر راز
اما نداریم اعتراض
من پر شور تو پر نور
چرا نریم یه جای دور
من فاجعه تو فاجعه
چیکار کنیم با شایعه
من اتفاق تو اتفاق
به جرم قدری اشتیاق
تو عطر یاس من التماس
راسته که دنیا دست ماس ؟
من اولین تو آخرین
واسه تو بس نیس نازنین ؟
من عابرم تو شاعری
نرو کجا می خوای بری ؟
من یه کتاب تو یه کتاب
کاش نکشیم انقد عذاب
من خاطره تو خاطره
بمون تا یادمون نره
منم که تو تو هم که من
پس زیر وعده هات نزن
من آرزو تو آرزو
پس آرزو کن و بگو



امشب گفتم بيايی می خوام تورو ببينم
برای آخرين بار کنار تو بشينم
دلم می خواد که امشب بگيرمت در آغوش
فردای بی تو بودن امشب بشه فراموش!
بهت بگم که عشقت تو قلب من می مونه
يه مرد دل شکسته برای تو می خونه
امشب شب منو توست شبی که بی نظيره
دلم می خواد که خورشيد پشت کوهها بميره
ای کاش تو سينه ی من اين آخرين نفس بود
برای با تو بودن عطر تن تو بس بود
از پنجره نگاه کن خورشيد شبو سوزونده
برای با تو بودن وقتی باقی نمونده
گريه نکن عزيزم گريه تو دوست ندارم
می خوام که با خنده هات تورو به ياد بيارم
بذار نگات کنم باز اين آخرين ديداره
خداحافظ عزيزم جز اين نمونده چاره
بذار نگات کنم باز اين آخرين ديداره
خداحافظ عزيزم جز اين نمونده چاره
خداحافظ عزيزم!
خداحافظ ...

تا قیامت

من میگم بهم نگاه کن
تو میگی که جون فدا کن
من میگم چشمات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم دلم اسیره
تو میگی که خیلی دیره
من میگم چشمات و واکن
تو میگی من و رها کن
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟
من میگم دلم شکسته است
تو میگی خوب میشه خسته است
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمی شه
من میگم تنهام می ذاری
تو میگی طاقت نداری
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت


مریم حیدرزاده
مث اون موج صبوری که وفاداره به دریا
تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا
چه قدر تازه و پکی مث یاسای تو باغچه
مث اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر
مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر
تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر
تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته
مث پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبی که میآد آخر هفته
مث اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته
مث پاییزی ولیکن پری از گل های پونه
مث اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه
تو مث چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون
تو مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون
تو مث یه سرپناهی واسه عابر غریبه
مث چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیبه
چشمه ی چشمای نازت مث اشک من زلاله
مث زندگی رو ابرا بودنت با من محاله
یک روزی بیا تو خوابم بشو شکل یک ستاره
توی خواب دختری که هیچ کس و جز تو نداره
تو یه عمر می درخشی تو یه قاب عکس خالی
اما من چشمام رو دوختم به گلای سرخ قالی
تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا
بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطای عجیبی
مث شاگردای اول کمی مغرور و نجیبی
دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینی
می دونم عوض نمی شی تو خودت گفتی همینی
تو مث اون کسی هستی که میره واسه همیشه
التماسش می کنی که بمون اون میگشه نمیشه
مث یه تولدی تو مث تقدیر مث قسمت
مث الماسی که هیچ کس واسه اون نذاشته قیمت
مث نذر بچه هایی مث التماس گلدون
مث ابتدای راهی مث اینه مث شمعدون
مث قصه های زیبا پری از خوابای رنگی
حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی
پر نازی مث لیلی پر شعری مث نیما
دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا
بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد
دید یارش داره میمیره موند ش و صرف نظر کرد




+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 22:30  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

کوچ

عاقبت بر این دلم پا مــــــــــی گذارم می روم

این دل سر گشته را جـــــا می گذارم می روم

این دل آشفته را چون لالــــــــــــه های داغدار

در چمن بهر تمــــــــــــاشا می گذارم می روم

می کنم این سینه را همچون شقایق چاک چاک

چشم حسرت بین به گلــــها می گذارم می روم

دامــــــــن از دست شماها میکشم همچون نسیم

در دل شب رو بــــــه صحرا می گذارم میروم

یا چو توفان در تمام کــــــــــــــوچه باغ زندگی

شکوه ها با شور و غوغا می گــــذارم می روم

از دیار خسته این آشنایـــــــــــــــــان همچو رود

عاقبت هــــــــــــــــم رو به دریا میگذارم میروم

سید محمد رضا هاشمی زاده
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 19:58  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

دیگه رفتم ...خداحافظ

 

خداحافظ .ازاین جا که پرازغم خسته شدم می خوام برم

قلبم وکه دادم به تو دیگه باید پس بگیرم.

دیگه می رم اگه یه روز دردای دنیا بریزه تو قلب من

 ستاره ها خاموش بشن توآسمون شب من

.من می میرم......... دیگه می رم ...........

.دل می سوزه ازم نخواه بیشترازاین اسیر این قفس باشم

.هیچی نمونده ازدلم خاکستر دوآتیشم

.ریزه ریزه دل می سوزه .خسته شدم .....

دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام

.بارون غم انگاری می باره تو ترانه هام.

خسته شدم .......دیگه می رم خداحافظ .................دیگه رفتم خداحافظ دیگه رفتم خداحافظ ....................

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 19:55  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

دستم...

دستم...

 

 

 دستم بگير؛

دستم را تو بگير

 

التماس دستم را بپذير...؛

 

درماني باش

پيش از آنكه بميرم.!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 19:54  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

راز کامیابی

راز کامیابی در این است که روز انه برای چند دقیقه هم شده، آواز بخوانی.اگر در راه رسیدن به کامیابی اواز وخنده را از دست بدهی ، کامیابی چه فایده ای خواهد داشت؟
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 12:25  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

نصایح بیل گیتس

نصایح بیل گیتس

بیل گیتس (رئیس مایکرو سافت) طی یک سخنرانی در یکی از دبیرستانهای آمریکا ، خطاب به دانش آموزان گفت که در دبیرستان خیلی چیزها را به دانش آموزان نمی آموزند ؛

او هفت اصل مهم را که دانش آموزان در دبیرستان فرا نمی گیرند ، بشرح زیر نام برد :

اصل اول :

در زندگی ، همه چیز عادلانه نیست ، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید .

اصل دوم :

دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قائل نیست . در این دنیا از شما انتظار می رود که قبل از آنکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید ، کار مثبتی انجام دهید .

اصل سوم :

پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام شدن ، کسی به شما رقم فوق العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد . به همین ترتیب ، قبل از آنکه بتوانید به مقام معاون ارشد ، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید ، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید .

اصل چهارم :

اگر فکر می کنید ، آموزگارتان سختگیر است ، سخت در اشتباه هستید . پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سخت گیرتر از آموزگارتان است ، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد .

اصل پنجم :

آشپزی در رستورانها با غرور و شأن شما تضاد ندارد . پدر بزرگهای ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند ، از نظر آنها این کار «یک فرصت» بود .

اصل ششم :

اگر در کارتان موفق نیستید ، والدین خود را ملامت نکنید ، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید .

اصل هفتم :

قبل از آنکه شما متولد بشوید ، والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می رسد ، ملال آور نبودند

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 20:13  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

جرم من

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 20:52  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

نبود

پايان نا مطمئن هر آنچه...... نبود؟

در خواب نبودم و

انگار

دريچه ای به سويم گشوده شد.

در آن سياهی نامطمئن

ستاره ای نشانم کرد

فروزان تر از خورشيد

مطلق تر از شب.

و همراهی ما

جاودانه شد.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 20:32  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

شعر زيباي فروغ فرخ زاد

"بعدها"

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبار الود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور

ديدگانم همچو دالان هاي تار گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود من تهي خواهم شداز فريادو درد

خاك‌ مي خواند مراهردم به خويش ميرسند از ره كه در خاكم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب گل به روي گور غمناكم نهند

بعد من نا گه به يك سو ميروند پرده هاي تيره دنياي من

چشم هاي ناشناسي مي خزند روي كاغذها و دفتر هاي من

در اتاق كوچكم پا مي نهند بعد من با ياد من بيگانه اي

در بر آينه مي ماند به جاي تار مويي،نقش دستي،شانه اي

بعدها نام مرا باران و باد نرم مي شويند ازرخسار سنگ

گور من گمنام ميماند به راه فارغ از افسانه ها و نام وننگ

فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 20:15  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

در را مي بندم

در را مي بندم ، شب بنداش را مي اندازم

 

ديگر نمي خواهم كسي امروز بيايد و فردا برود

 

نمي خواهم نگاهش تلاطمي در من ايجاد كند و بعد بشكند مرا

 

نمي خواهم عقل و دلم ساعت شني شود

 

نمي خواهم حسرت را دوباره تكرار كنم و اشك را ميهماني چشمانم كنم

 

در نزن ، كسي نيست ،

 

گر كسي باشد در قفل است ، لجاجت نكن

 

فوقش ساعتي پشت در مي ماني

 

ولي

 

 نه مي شكنم نه می شکنی و نیش خند می زنی

 

فقط تنهايي را بخش مي كنم كه چندبخش است

تمام بخش هاي زندگي
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 12:23  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

انتظار

چراغ ها خاموش است ...
از چه می ترسی ؟
در تاریکی هم هیچکس را انتظار تو نیست !

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 12:19  توسط سید نظام الدین دلفانی   |