اینم یه روز برفی عالی در کرمانشاه
در محله خودمون با تعدادی از دوستان خوب و با حال یک روز به یاد ماندنی
یه آدم برفی که نه؟ یه مجسمه برفی
عکس های اونو ببینید
آنچه ازسوز آتش دل هرعاشق برآید((دلفان آتش))
به هر حال آنها را ببخش
آگر مهرباني كني شايد تو را متهم به داشتن اهداف پنهاني كنند
به هر حال مهربان باش
اگر موفق شوي واز ديگران پيشي گيري دشمنان سختي خواهي داشت
به هر حال موفق باش
آگر درستكار و راستگو باشي ممكن است سرت كلاه برود
به هر حال درستكار و راستگو باش
آنچه سالها زحمت كشيدي و ساختي ممكن است ديگران از بين ببرند
به هر حال سازنده باش
اگر به ديگران آموختي ممكن است قدردانت نباشند
به هر حال آموزنده باش
اگر به آرامش و شادي دست يافتي ممكن است به تو حسودي كنند
به هر حال آرام و شاد باش
اگر به ديگران نيكي كني ممكن است فردا همه را فراموش كنند
به هر حال نيكوكار باش
اگر جانت را در راه آرمانت فدا كني ممكن است كافي نباشد
به هر حال فداكار باش
ئاخو ئه بی
ئاو روژه بی
بگذار در نگاه تو ذوب شوم....
بگذار درزیرباران شانه به شانه ات قدم زنم
و تو برایم ازآرزوهایت ترانه بسرائی...
بگذار به قداست عشقمان کوچک شوم
وقتی با تو به پرواز شاپرکهای کنار برکه می خندیم...
بگذار شبها رو به ستاره ها خاطرات شیرینمان را شماره کنم...
بگذار همیشه در ذهنم مثل نگاه ا ول مهربان و پاک باشی...
بگذارنگاه مان نه به هوس که به عشق ....
آنهم عشقی آسمانی درهم گره بخورد...
بگذار دلم برای تو باشد...
بگذار دلت....حالم را بپرسد...
بگذار قلبم برای تو بتپد....
بگذار آرزوهایم با تو باشد......برای تو......به خاطر تو...
بگذار خیال کنم دوستم داری
و از این خیال شبها
تا سپیدی روز با ستاره ها باشم...
کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم
اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم
کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را
از نگاهش مي توان خواند
اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد
و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم
سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست
دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد
بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!
بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند
بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...
هيچ كس نميفهمه
اگر می دانی در این جهان کسی هست
که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند
و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد
مهم این نیست که او مال تو باشد
مهم این است که باشد
زندگی کند
لذت ببرد
و نفس بکشد...
به نام نامی عشق
روزی روزگاری نوشته هایم مدرکی خواهد بود بر رنج هایی که کشیده ام
سالها در انتظاره اتفاق خوبی بودم که زندگی ام را سر شار از هیجان و شاد کامی بکند.سالهای بسیار سختی بود ولی من امیدوار به لطف الهی دورانی را گذراندم که در تنهایی محض روز و شبم را یکسان می دیدام.
ان اتفاق افتادو من به کسی که دوستش دارم و خواهم داشت رسیدم"ولی افسوس که هنوز در انتظاره اینم که دستهای سردم را در دستانش ببینم تا برای یک بار هم که شده خوشبختی را از اعماق وجودم احساس کنم و از ته دل به اوبگویم :
تا دنیا دنیاست تا خدا در قلبهاست دوستت دارم
(سهيل)ای کودک دردانه ی من!
چراغ تابناک خانه ی من!
بگو بابا چطوره حال سرکار؟
صفا اورده ای؛ مشتاق ديدار!
سهيلم !منتی بر ما نهادی!
که پا بر ديده ی بابا نهادی!
بتو گفتم: در اينجا پای مگذار !
عنان مرکب خود را نگهدار!
در اين سامان بغير از شوروشرنيست!
شرافت جز به دست سيم و زر نيست!
شرف ؛هرگز خريداری ندارد !
درستی؛هيچ بازاری ندارد!
همه دام و دد و يک سر دو گوشند!
همه گندم نما و جو فروشند!
(عبادت)جای خود را بر (ريا) داد !
صفا و راستگويی از مد افتاد!
جوان مردان تهی دست و تهی پای !
لعيمان را بساط عيش بر جای!
نصيحت ها ترا بسيار کردم!
مواعظ را بسی تکرار کردم!
که اينجا پا منه کارت خراب است !
مبين دريای دنيا را... سراب است!
ولی حرف پدر را نا شنيدی !
ز حوران بهشتی پا کشيدی!
قدم را از عدم اينسو نهادی!
به گند اباد دنيا رو نهادی!
بکيش من بسی بيداد کردی !
که عزم اين(خراب اباد )کردی!
دگر اکنون روا نبود ملامت
مبارک مقدمت ؛جانت سلامت
تو هم مانند ما مامور بودی!
در اين امد شدن معذور بودی!
کنون دارم نصيحتهای چندی!
بيا بشنو زبابا چند پندی:
نخست؛انکه با ياد خدا باش
زراه دشمنان حق جدا باش
ولی راه خدا تنها زبان نيست
در اين ره از ريا کاران نشان نيست
(خدا جو )با (خدا گو) فرق دارد!
حقيقت با هياهو فرق دارد!
خداگو حاجی مردم فريب است!
خداجو مومن حسرت نصيب است!
((خداگو)) بهر زر خواهان حق است
وگر بی زر شود از پايه لق است!
((خداجو))را هوای سيم و زر نيست!
بجز فکر خدا فکر دگر نيست!
مرو هرگز ره ناپاک مردان
ز ناپاکان هميشه رو بگردان
اگر چه عيب باشد راستگويی! ــ
ولی خواهم جز اين راهی نپويی
اگر جه دزد کارش رو به راه است
ولی دزدی به کيش من گناه است
اگر دستت تهی شد دل قوی دار
ز راه رشوه خواران پای مگذار
نصيحت ميکنم تا زن نگيری

تو اين قلاده بر گردن نگيری
تو که در خانه خود زن نداری
خبر از حال زار من نداری
نميگويم که مامان تو بدخوست
ا اگر يک زن نکو باشد فقط اوست
زن من بهترين زنهای دهر است
ولی با اين همه زن عين زهر است

سهيلم؛هوش خود را تيز تر کن
ز ابليسان آدم روحذر کن
توبا ما بعد از اينها خوبتر باش
روان مادروجان پدر باش
بودچشم اميد مابدستت
من و مادر فدای چشم مستت
بعمر خويش با مابا وفا باش
به پيری هم عصای دست ما باش
دلم خواهد که بيند شادکامت
نشيند مرغ خوشبختی به کامت
من از اول سهيلت نام کردم
ترا با روشنيهمگام کردم
خدا را از سر جان بندگی کن
به نيروی خدا رخشندگی کن
بيا و حرمت ما را نگه دار
پس از ما هم (سهيلا)را نگهدار
(سهيلا)خواهرت را رهبری کن
به تيره راهها ؛روشنگری کن
مده از دست رسم مهربانی
به او نيکی بکن تا ميتوانی
تو بايدرنج او با جان پذيری
ا گر از پا فتد ؛دستش بگيری
پس از ما گرکسی خير ترا خواست
خدا اول ؛پس از اوهم سهيلاست
شما بايد که با هم جمع باشيد
به تيره راهها ؛چون شمع باشيد
بهين چيزی که شهد زندگانيست

فقط يک چيز ...آنهم مهربانيست

پس از ما يادگار ما شماييد
نشان از روزگار ما شماييد
دلم خواهد که روی غم نه بينيد
بجز اسودگی همدم نه بينيد
شويد از جام عيش جاودان مست
تو و او را ببينم دست در دست
*************************
نصيحت های من پايان گرفته
ولی طبعم ز لطفت جان گرفته
دوباره گويمت اين پند در گوش
مبادا گفته ام گردد فراموش
مرنجان خواهر پاکيزه خودرا
زکف هرگز مده دامان او را
سهيلم باش جانان سهيلا
برو جان تو و جان سهيلا
مهدی سهیلی
نمی گیری سراغی از دل ما
نمی پرسی تو حال شاپرکها
نمی گویی کجایند قاصدک ها
چرا دیگر نمی آیی کنارم ؟
بگو با تو چه کردم ای نگارم؟
بگو یارا چرا از من بریدی؟
مگر جانا تو عشق من ندیدی؟
به یاد آور شکوه لحظه هارا
صداقت را وفا را خنده ها را
به یاد آور صفای بی دلی را
همان دوری و رنج و یکدلی را
اگر مهتاب گشته همدم تو
چرا آمد شبانگاهان غم تو؟
چرا و صد چرا ای نازنینم؟
بدان تا بودم و هستم همینم