تبليغاتX
هدیه بدانهاکه جهان راگونه ای دیگرمینگرند

هدیه بدانهاکه جهان راگونه ای دیگرمینگرند

آنچه ازسوز آتش دل هرعاشق برآید((دلفان آتش))

ضرب المثل هاي ديگران

ضرب المثل هاي ديگران

۱- ثروت نوكر عقلا و ارباب احمقان است.  بوسنيايي

۲- در لجن افتادن ننگ نيست . ماندن در لجن ننگ است. آلماني

۳- شنونده خوب آموزنده خوبي است. لهستاني

۴- شوخي آخرش به دعوا مي كشد. آذربايجاني

۵- كسي كه خار مي كارد نبايد بي كفش راه برود. اسپانيايي

۶- نامزدي طولاني. عروسي كوتاه. يوگسلاوي

۷- نفرين ها مثل جوجه ها به محل اصلي خود بر مي گردند. انگليسي

۸- وقتي واگن هاي اقبال راه مي افتد حسد به چرخهايش آويخته است. چيني

۹- هر چه پيرتر مي شويم بيماري هاي ما جوان تر مي شود. لاتويايي

۱۰- گاو تنبل آب كثيف مي نوشد. كلمبيايي

۱۱- كسي كه سوار بر الاغ باد غرور يا خود بيني در گلو مي اندازد سوار بر اسب مي تركد. آمريكايي

۱۲- كسي كه سير بكارد ريحان نچيند. عربي

۱۳- گرسنگي لوبيا را به بادام تبديل مي كند. ايتاليايي

۱۴- گربه اي كه با صداي بلند ميوميو كند كم موش مي گيرد. هلندي

۱۵- گران بفروش ولي درست وزن كن انگليسي

۱۶- فرمان دادن خوشايند است حتي به يك گله گوسفند. اسپانيايي

۱۷- به فكر نان باش كه خربزه آب است. ايراني

۱۸- دنبال كلاه كج نرو. بوكاني

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 22:26  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

غرور

 سعي کن بخاطر کسي که دوستش داري

 غرورتو از دست بدي

 ولي مواظب باش بخاطر غرورت کسي رو که دوستش داري

از دست ندي 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 13:38  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

عجیب ترین مرگهای دنیا!

عجیب ترین مرگهای دنیا!
آرنولد بنت: داستان نويس انگليسي(1867،1931) وي براي آنکه ثابت کند آب شهر پاريس از
نظر بهداشتي کاملا سالم است، يک ليوان از آن را خورد و در اثر تيفوئيد ناشي از آن

در گذشت.

آگاتوکلس:(خودکامه سراکيوز 361، 289 ق.م) در اثر قورت دادن خلال دندان خفه شد.
 
آلن پينکرتون:(موسس آژانس کارآگاهي آمريکا 1819، 1884) هنگام نرمش صبحگاهي به
زمين خورد و زبانش لاي دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقارياي ناشي از اين زخم
درگذشت.

اسکندر کبير:(پادشاه مقدوني 356 ،323 ق.م) به دنبال دو روز ميگساري و عياشي در اثر
تب درگذشت.

الکساندر:(پادشاه يونان 893،1 1920) يک ميمون خانگي گازش گرفت و در اثر عفونت
خون در گذشت.

تامس آت وي:(نمايشنامه نويس انگليسي 1652، 1685) مرد فقيري بود. به دنبال روزها
گرسنگي سرانجام يک سکه به دست آورد و با آن يک دست گوشت خريد و از شدت ولع
همان لقمه دهان پرکن اول گلو گيرش شد و خفه اش کرد!

جيمز داگلاس ارل مورتون:(1525،1581) بوسيله دستگاهي شبيه گيوتين که خودش آن را به
اسکاتلنديان معرفي کرده بود، سر بريده شد.

رودولفوني يرو:(ژنرال مکزيکي 1880، 1917) اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگيني
طلاهايي که به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد.
 
زئوکسيس:(نقاش يونان قرن پنجم ق.م) به تصويري که از يک ساحره پير کشيده بود آنقدر
خنديد که يکي از رگ هايش پاره شد و مرد!

ژراردونرال:(نويسنده فرانسوي 1808 ،1855) با بند پيشبند، خودرا از تير چراغ برق خيابان
حلق آويز کرد.

فالک فيتز وارن چهارم:(بارون انگليسي 1230، 1264) در بازگشت از يک جنگل، اسبش در
باتلاق افتاد و فالک که زره پوشيده بود، در درون زره اش خفه شد.

کلاديوس اول:(امپراتور روم 54 ب م. 10 ق.م) با يک پر آغشته به سم خفه شد.


يوسف اشماعيلو:(کشتي گير ترک) بر اثر سنگيني طلاهايي که به کمرش بسته بود در دريا
غرق شد. چون نتوانست به راحتي شنا کند.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:2  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

بهای وصل تو گر جان بود خريدارم

جهان بر ابروی عيد از هلال وسمه کشيد  هلال عيد در ابروی يار بايد ديد
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من  کمان ابروی يارم چو وسمه بازکشيد
مگر نسيم خطت صبح در چمن بگذشت  که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه دريد
نبود چنگ و رباب و نبيد و عود که بود  گل وجود من آغشته گلاب و نبيد
بيا که با تو بگويم غم ملالت دل  چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنيد
بهای وصل تو گر جان بود خريدارم  که جنس خوب مبصر به هر چه ديد خريد
چو ماه روی تو در شام زلف می‌ديدم  شبم به روی تو روشن چو روز می‌گرديد
به لب رسيد مرا جان و برنيامد کام  به سر رسيد اميد و طلب به سر نرسيد
ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند  بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مرواريد
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 7:17  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

تا ابد ستاره ی من باش!

تا رسیدن به آرامش نگاهت

چند سکوت شب و چند هیاهوی روز باقیست...

و تا کنار گرفتن این قلب نا آرام در جزیره ی

چشمانت چند پلک انتظار باقیست...

فقط چند پلک ...


یک تکه سلام ، دو فنجان مکث و چند نقطه چین به احترام نام قشنگت ...

گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است

 اما بدان من همیشه حال تو را می دانم .

اغلب دلم برایت تنگ می شود و هر لحظه یک بار تنفست می کنم!

ای حقیقت محض!

یگانه ستاره ی آسمان قلبم!   *

ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و ای تنها بهانه برای آوردن هر بهانه!

دیوانه ی توام با یک جور بی تابی از نوع بی بازگشتش.

می دانی که چه می گویم. تنها تو می دانی ، دیگران اگر بخواهند هم نمی توانند ...

محض خاطر دلم از آن جواب هایی برایم بنویس که جادو می کند؛

دلم تنگ است برای خودت ...

 حرف هایت ...

 جادویت ...

مراقب لطافت روح مهربانت ، دردهای نگفته قلبت ، درهای بسته ی خلوتت ، 

 زمزمه های تنهاییت ،

وفایت ، غصه های ارغوانیت و مخصوصا اسم قشنگت باش!

...

                                    "  کسی که نبودن تو حتی در تخیلش هم نمی گنجد "

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 18:13  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

عشق.........

عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 18:1  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

گرگ هار

گرگ هار

گرگ هاري شده ام
هرزه پوي و دله دو
شب درين دشت زمستان زده ي بي همه چيز
مي دوم ، برده ز هر باد گرو
چشمهايم چو دو كانون شرار
صف تاريكي شب را شكند
همه بي رحمي و فرمان فرار
گرگ هاري شده ام ، خون مرا ظلمت زهر
كرده چون شعله ي چشم تو سياه
تو چه آسوده و بي باك خرامي به برم
آه ، مي ترسم ، آه
آه ، مي ترسم از آن لحظه ي پر لذت و شوق
كه تو خود را نگري
مانده نوميد ز هر گونه دفاع
زير چنگ خشن وحشي و خونخوار مني
پوپكم ! آهوكم
چه نشستي غافل
كز گزندم نرهي ، گرچه پرستار مني
پس ازين دره ي ژرف
جاي خميازه ي جاويد شده ي غار سياه
پشت آن قله ي پوشيده ز برف
نيست چيزي ، خبري
ور تو را گفتم چيز دگري هست ، نبود
جز فريب دگري
من ازين غفلت معصوم تو ، اي شعله ي پاك
بيشتر سوزم و دندان به جگر مي فشرم
منشين با من ، با من منشين
تو چه داني كه چه افسونگر و بي پا و سرم ؟
تو چه داني كه پس هر نگه ساده ي من
چه جنوني ، چه نيازي ، چه غمي ست ؟
يا نگاه تو ، كه پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمي ست
دردم اين نيست ولي
دردم اين است كه من بي تو دگر
از جهان دورم و بي خويشتنم
پوپكم ! آهوكم
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم
مگرم سوي تو راهي باشد
چون فروغ نگهت
ورنه ديگر به چه كار آيم من
بي تو ؟ چون مرده ي چشم سيهت
منشين اما با من ، منشين
تكيه بر من مكن ، اي پرده ي طناز حرير
كه شراري شده ام
پوپكم ! آهوكم
گرگ هاري شده ام

مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 17:56  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

عشق با غرور زيباست

محبت ره به دل دادن, صفاي سينه مي خواهد 

 

به ياد يكديگر بودن دل بي كينه مي خواهد

اگر دورم زديدارت دليل بي وفايي نيست

وفا آن است كه نامت را هميشه بر زبان دارم


عشق با غرور زيباست

 ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني

آن وقت است كه ديگر عشق نيست

 صدقه است

آنچنان    کرد     تمنای    تو  ،   دیوانه   مرا

               که  دگر   کس   نشود   همدم  و همخانه مرا

                          من نه آنم که دهم دین و دل از دست به کس، ولی

                                           امشب  از  ره برد  آن غمزه ی ترکانه  مرا

                                                         یک  نفس  در  غم  هجر تو  نبودم خاموش

                                                                    گر  چه  سودی   ندهد  ناله ی  مستانه   مرا

 

من محکوم شدم به تنهایی

کوله بارم را به دستم دادی و

مرا از جزیره قلبت تبعید کردی به

دور دست ها

آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند

تو برای مجازات کسی که نمئ دانست مرتکب کدامین گناه بود

که مجازاتی این چنین سنگین برایش رقم زد نیازی نبود وامدار

این همه فاصله شوی

شاید این من بودم که نمئ دانستم در آستان قصر پادشاهی

قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهی بزرگ

 نای برگشتن را هم ندارم

همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم خرج دلتنگیهایم کردم

درست است نا عادلانه مجازاتم کردی و در کمال بی انصافی و

نهایت دلبستگی مرا از خود راندی

اما ایا مئ دانستی هنوز هم تویی آن پادشاه کلبه حقیرانه قلبم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 0:59  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

تشویش

به دنبال توام منزل به منزل
پريشان ميروم ساحل به ساحل
به خوابت ديده ام رويا به رويا
به يادت بوده ام فردا به فردا
پس از تو روح سرگردان موجم
هنوزم تشنه ام دريا به دريا
تو را تنهاي تنها ميشناسم
تو را هر جاي دنيا ميشناسم


روزی به تو خواهم پیوست ...
هرچند دیرترازفرداهای نزدیک
به امروز و روح سرکش قلبم را به تو خواهم سپرد
 وتو را در تلاطم روحم شریک خواهم کرد
بلمی از جنس عشق ناب خویش خواهم ساخت
 و تو را مسافر دریای طوفانی وجودشیفته و آشفته ام خواهم نمود
به خاطر تو از آسمان خواهم گذشت...
و از زمین و از مرز انسان بودن و عشق
 روزی در دریای نگاه تو غرق و با تو یکی خواهم گشت
روح پاک قلبم را به بند خواهم کشید و برای تو خواهم نوشت،
عاشقانه ی...
عاشقانه ی...
عاشقانه
اگر برای شکافتن قلب امواج حادثه امیدگذشتن از طوفان پا گرفته از حسرتم باشی
و اگر پایبند به میعاد دستان صادق و قلب عاشقم،
آن وقت فریادت خواهم کرد نام تو را...
 و احساسم را که مدتهاست در سکوت گلی صدایم خشکیده
شاید عطش واژه ها فروکش کند،
شاید چشمان به خواب رفته ی سرنوشت را بگشاید،
آن وقت در لحظات ابدی باتو بودن بی تشویش تکرار خواهم نمود:
عاشقانه ، بی بهانه ،
بی نهایت ، تا قیامت ،
دوستت دارم ........................


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 0:18  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

دوستت خواهم داشت

 که تا همیشه ای باقی دوستت خواهم داشت
به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی
هرجا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی
تورو نبض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم!این و به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم پای غمهات نمی موندم
واست اینهمه ترانه از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی می میری این و از همه شنیدم
تورو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد
تو که تنها نمی مونی منه تنها رو دعا کن
خاطراتم و نگه دار اما دستام و رها کن
دست تو اول عشقه بسپرش به آخرین مرد
مردی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه می کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 0:10  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

زمستان است

زمستان

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 18:26  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

شايد كمي ديرتر !!!

بزودي...
شايد كمي ديرتر !!!
اگر روزي دشمن پيدا كردي،
بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي !
اگر روزي تهديدت كردند،
بدان در برابرت ناتوانند!
اگر روزي خيانت ديدي،
بدان قيمتت بالاست!
 اگر روزي تركت كردند،
بدان با تو بودن لياقت ميخواهد...  
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 18:11  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

زمستان

ول به نام عشق، دوم به نام تو، سوم به یاد مرگ. بر لوح شیشه ای قلبم می نویسم: یا تو و عشق، یا من و مرگ

 

سرنوشت ننوشت گر نوشت بد نوشت اما باور کن نمی توان سرنوشت را از سر نوشت

 

یک دل که به یک لحظه دو صد عشق پذیرد بگذار چنین قلبی ز اندوه بمیرد بی عشق و محبت نتوان زیست و لیکن یک دل نتواند دو محبت بپذیرد        

 

بنجره دلت رابر روی عشق باز کن اگر نتوانستی بدان قبلاکسی وارد شده

مراقب گرمای دلت باش تا کاری را که زمستان با

زمین کرد زندگی با دلت نکند....

 

همیشه برای کسی بخند که میدونی به خاطر تو شاد میشه... واسه کسی گریه کن که میدونی وقتی غصه ‏داری و اشک میریزی برات اشک میریزه... برای کسی غمگین باش که در غمت شریکه... عاشقه کسی ‏باش که دوستت داشته باشه

 

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز فقط کافی است عاشقانه به آسمان نگاه کنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 0:57  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

دگرجایی ندارم

رفتي و نشون دادي


كه هيچي دوستم نداري


رفتي و برام گذاشتي


خاطراتو يادگاري


غم رفتنت عزيزم


 غروبو يادم مياره


به جاي تاريكي اما


تو دلم غصه ميكاره


تو كه رفتي غصه ها رو


 جاي قصه ها ميخونم


واست اما فرق نداره


 من بميرم يا بمونم


ميرمو رها ميشم


از اين همه دلتنگيا


اما بدون تلخ برام


نمي تونم باشم جدا


ميرمو ميخوام از خدا


ميگم خدا خدا خدا


اونكه منو تنها گذاشت


تو نزارش هرگز تنها


دردل و آغوش تو گویا دگرجایی ندارم

 

                   رفتم از کویت ولی گویم که ماوایی ندارم

 

همچو شمعی سوختم سر تا به پا در محفلت

 

                سوختم تا شعله باشم در شب تار دلت

 

چون که بستی پای دل را بر امید وصل خویش

 

              بعد تو پایم شکست،از حیله ات دل گشت ریش

 

حال رفتم از کنارت دلبر نامهربان

 

                   من گذشتم تا تو باشی یار، بهر دیگران

 

کشته شد قلبم به دست نا رفیقت بی وفا

 

                   خاطراتی مانده از عشقت پر جور و جفا


دوست دارم وقتي كه نيستي،تو خيال من باشي

                                                         مثل فكرمن به تو،تو هم تو حال من باشي


دوست دارم نگات كنم،وقتي پر از نجابتي


                                                         وقتي از حس غريبي ميكني حكايتي


دوست دارم تنها تورو،همدم رازم بدونم


                                                        توسياهياي شب فقط واست شعر بخونم


دوست دارم يكي باشيم تو سرنوشت همديگه


                                                         كسي  غير از ما نياد توي بهشت همديگه


دوست دارم صدات كنم يار هميشه مهربون


                                                      مهربونم تا ابد براي قلب من بمون


نگاهي پراز مهرو دلباخته                          دلم را اسير غمش ساخته


چو دانسته عاشق شدم با نگاه                   مرابا نگاهش در انداخته


چو تعبيرش از عشق باشد قمار                   دل من به او هر زمان باخته


اگر ياد اوسخت باشد گناه                          پس او صد گنه دوشم انداخته


به چشمان پاك و نجيبش قسم                    كه تا آخر قلب من تاخته



زاوارم نباشددوستيهاي دغل گونه

                                                   كه من دراعتراف عشق خود صادق ترينم


اگردرعاشقي رسم ومرامي هست ميگويم


                                                       كه درفرهادسازيها:مريدراه شيرينم


عاشقانم راچوبينم نزدخوددورازريا


                                                     بسي بالم كه درعاشق نمودن اولينم


نميدانم كه دردنياكجاباشد مقام من


                                                     اگرخوبم اگرهم بدولي عاشق ترينم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 0:42  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

راز نگاه

نگاهي پراز مهرو دلباخته                          دلم را اسير غمش ساخته

 

 

 

چو دانسته عاشق شدم با نگاه                   مرابا نگاهش در انداخته

 

 

 

چو تعبيرش از عشق باشد قمار                   دل من به او هر زمان باخته

 

 

 

اگر ياد اوسخت باشد گناه                          پس او صد گنه دوشم انداخته

 

 

 

به چشمان پاك و نجيبش قسم                    كه تا آخر قلب من تاخته

 

 

 

 تقديم به كسي كه هميشه به يادش هستم


مرا با سوز جان بگذار و بگذر
اسير و ناتوان بگذار و بگذر
چو شمعي سوختم از آتش عشق
مرا آتش به جان بگذار و بگذر


بر گرد گل مي­گشتي نقش خيال يار من
گفتم درآ پر نور كن از شمع رخ، اسرار من
اي در كنار لطف تو، من همچو چنگي با نوا
آهسته زن زخمه ها تا نگسلاني تار من
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 21:0  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

می روم تا باشی

رفتن سهم همه چیز من است
می روم تا باشی
باورت می شود 
چه باشی ،
چه نباشی
یه دنیا دلتنگت هستم؟!

دلتنگم و باز گمان نکن که دلیل دیگری باید بیابم

برای دلتنگی های گاه و بیگاهم .......

تو نزدیک ترین دلیلی !!!

هیچ وقت نخواستم آزارت دهم و ناراحتت کنم .
گمان می کنم که هنوز هم با هم هستیم اما نمی دانی که چه در سر می گذرد
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 20:40  توسط سید نظام الدین دلفانی   |