گزيده اي از رباعيات حكيم عمر خيام
|
گزيده اي از رباعيات حكيم عمر خيام |
![]() |
| افسوس كه رفت عمر بر بيهوده | هم لقمه حرام و هم نفس آلوده |
| فرمودة ناكرده سيه رويم كرد | فرياد ز كرده هاي نا فرموده |
| هر دل كه اسير محبت اوست خوشست | هر سر كه غبار سر آن كوست، خوشست |
| از دوست به ناوك غم آزرده مشو | خوش باش كه هر چه آيد از دوست خوش است |
| گويند بهشت و حور عين خواهد بود | آنجا مي ناب و انگبين خواهد بود |
| گر ما مي و معشوق پرستيم رواست | چون عاقبت كار همين خواهد بود |
| از تن چو برفت جان پاك من و تو | خاك دگران شود مغاك من و تو |
| زين پس ز براي خشت گور دگران | در كالبدي كشند خاك من و تو |
| گاه سحر است خيز اي مايه ناز | نرمك نرمك باده خور و چنگ نواز |
| كه آنها كه بجايند نپايند دراز | و آنها كه شدند كس نمي آيد باز |
| گويند: هر آن كس كه با پرهيزند | آنسان كه بميرند بدانسان برخيزند |
| ما با مي معشوق از آنيم مدام | باشد كه به حشرمان چنان برانگيزند |
| چندين غم مال و حسرت دنيا چيست؟ | هرگز ديدي كسي كه جاويد بزيست؟ |
| اين چند نفس در تن تو عاريتي ست | با عاريتي عاريتي بايد زيست |
| در عشق تو از ملالتم ننگي نيست | با بيخبران در اين سخن جنگي نيست |
| اين شربت عشق داروي مرادنست | نامردانرا از اين قدح رنگي نيست |
| مي خوردن و گرد نيكوان گرديدن | بهتر كه به رزق زاهدي ورزيدن |
| گر دوزخي اند مردم مست، بگوي | پس، روي بهشت را كه خواهد ديدن؟ |
| مي خور كه ترا بيخبر از خويش كند | خون در دل دشمن بد انديش كند |
| هشيار بدن چه سود دارد؟ جز آنك | ز انديشه پايان، دل تو ريش كند |
| نا كرده گناه در جهان كيست؟ بگوي | و آنكس كه گنه نكرد چون زيست؟ بگوي |
| من بد كنم و تو بد مكافات دهي | پس فرق ميان من و تو چيست؟ بگوي |
| سير آمدم اي خداي از هستي خويش | وز تنگدلي و از تهيدستي خويش |
| از نيست تو هست مي كني، بيرون آر | زين نيستيم بحرمت هستي خويش |
| سستي مكن و فريضه ها را بگذار | وان لقمه كه داري زكسان باز مدار |
| در خون كس و مال كسي قصد مكن | در عهده آن جهان منم، باده بيار |
| با من تو هر آنجه گويي از كين گويي | پيوسته مرا ملحد و بيدين گويي |
| معترفم بدانچه گويي، ليكن | انصاف بده، ترا رسد اين گويي؟ |
| ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست | بي باده ارغوان نمي بايد زيست |
| اين سبزه كه امروز تماشا گه ماست | تا سبزه خاك ما تماشا گه كيست |
| اي پير خرد مند پگه تر برخيز | وان كودك خاكبيز را بنگر تيز |
| پندش ده گو كه : نرم نرمك مي بيز | مغز سر كيقباد و چشم پرويز |
| موجود هر آنجه هست، نقشست و خيال | عارف نبود هر كه نداند اين حال |
| بنشين قدحي باده بنوش و خوش باش | فارغ شو از اين نقش خيالات محال |
| اين دو سه نادان كه چنان ميدانند | از جهل كه داناي جهان ايشانند |
| خر باش كه چنان زخري چندانند | هر كه نو خرست كافرش مي خوانند |
| اين كوزه چو من عاشق زاري بود ست | در بند سر زلف نگاري بودست |
| اين دسته كه بر گردن او مي بيني | دستيست كه بر گردن ياري بودست |
| خيام اگر ز باده مستي خوش باش | گر با صنمي دمي نشستي خوش باش |
| پايان همه چيز جهان نيستيست | پندار كه نيستي، چو هستي خوش باش |
| از گردش روزگار بهري برگير | بر تخت طرب نشين و ساغر درگير |
| از طاعت و معصيت خدا مستغنيست | باري تو مراد خود زعالم گير |
| تا كي غم آن خوري كه داري يا ني؟ | دين عمر به خوشدلي گذاري يا ني؟ |
| پر كن قدح باده كه معلومت نيست | كاين دم كه فرو بري برآري يا ني |
| يا رب بگشاي بر من از رزق دري | بي منت اين خسان رسان ما حضري |
| از باده چنان مست نگه دار مرا | كز بيخبري نباشدم دردسري |

