تبليغاتX
هدیه بدانهاکه جهان راگونه ای دیگرمینگرند

هدیه بدانهاکه جهان راگونه ای دیگرمینگرند

آنچه ازسوز آتش دل هرعاشق برآید((دلفان آتش))

غم دل

"خشک سیمی، خشک چوبی، خشک پوست.......از کجا می آید این آوای دوست".

خیلی بی خردی ، و بی مسلکی ، و بی احساسی ، و ناتوان عقلی باید

تا کسی نتواند درک کند که این سیم و چوب و پوست خشک به ظاهر ساکت و بی صدا،

آوای دوست را با تمام وجود به گوش جان انسان می رسانند

تا بلکه در درون آدمی، جنبشی به وجود آید و سرگردان این دنیای فانی نشود.

مگر نه این صدا، همان نوای ملکوتی است،

منتهی کمی درد می خواهد تا آن را فهمید،

چرا که " آن کو به دل دردی ندارد، آدمی نیست".

آدم با درد،با دل است ، و از بی دردان بی دل،متنفر و بیزار و فراری است.

درد، تعریف عشق است،

پس آدم بی عشق،فاتحه این دنیا و آن دنیایش را باید بخواند!،

هنرمند همان بهتر که سرش به کار عشق گرم باشد.

این دنیا برای او خیلی تنگ است. در این دنیا نمی گنجد.

برای بی هنران و بی دردان، همه چیز در همین دنیا تمام می شود،

امّا برای اهل دلی که سازی می زند و آوازی می خواند و شعری می سراید ،

این دنیا فقط مسیری است برای رسیدن به آن که برایش می نوازد و می خواند.

او برای او می نوازد و می خواند،

باید از بند تعلق، گردن رها کرد و از تنگنای مادّی این دنیای فانی رها شد.

بدون این منظور، ساز و آواز پوچ است و نه تنها عشق و معنویت نمی آورد،

بلکه بیشتر انسان را به تباهی می کشاند.

بگذاریم آنانی که از درد، چیزی نفهمیدند، در همان بی دردی تباه شوند،

چرا که نمی دانند "مطرب عشق، عجب ساز و نوایی دارد..."!

 کمی نور نیاز است! باید سوخت و درد داشت.

به مصداق این شعر از جناب هوشنگ ابتهاج ((سایه )) که گوید :

منشین چنین زار و حزین چون روی زردان شعری بخوان، سازی بزن، جامی بگردان

ره دور و فرصت دیر، امّا شوق دیدار   منزل به منزل می رود با رهنوردان

من بر همان عهدم که با زلف تو بستم      پیمان شکستن نیست در آیین مردان

گر رهرو عشقی، تو پاس ره نگهدار    بالله که بیزار است ره، زین هرزه گردان

صد دوزخ اینجا بفسُرد، آری عجب نیست گر در نگیرد آتشت با سینه سردان

آن کو به دل دردی ندارد، آدمی نیست   بیزارم از بازار این بی هیچ دردان

آری هنر بی عیبِ حرمان نیست لیکن   محروم تر بر گشتم از پیش هنردان

با تلخ کامی صبر کن، ای جان شیرین دانی که دنیا زهر دارد در شکردان

گردن رها کن سایه از بند تعلق         تا وارهی از چنبر این چرخ گردان

 
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:53  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

کوی مغان

کوی مغان

از خانقه و ، صومعه و مدرسه رَستیم

در کوی مغان ، با می و معشوق نشستیم

سجاده و تسبیح ، به یکسو فکندیم

در خدمت ترسا بچه زنّار ببستیم

از دانه ی تسبیح شمردن ، برهیدیم

وز دام صلاح و ، ورع و زهد بجستیم

در کوی مغان ، نیست شدیم از همه هستی

چون نیست شدیم از همه هستی ، همه هستیم

زین پس مَطَلب هیچ ز ما ، دانش و فرهنگ

ای عاقل هشیار ، که ما عاشق و مستیم

ما مست وخرابیم و ، طلبکار شرابیم

با آنکه چو ما مست و خراب ست ، خوش ستیم

المنّة لله که ازین نفس پرستی

رَستیم به کلی و ، کنون باده پرستیم

تا [ مغربی ] از مجلس ما رخت بدر برد

او بود حجاب ره ما ، رفت و ــــــ برَستیم

 

شمس مغربی [محمد]


قمار عشق

ساقیا بده جامی ، زان شراب روحانی

تا دمی بیاسایم ، زین حجاب ظلمانی

بهر امتحان ای دوست ، گر طلب کنی جان را

آنچنان بر افشانم ، کز طلب خجل مانی

بی وفا نگار من ، می کند به کار من

خنده های زیر لب ، عشوه های پنهانی

دین و دل به یک دیدن ، باختیم و خرسندیم

در قمار عشق ایدل ، کی بود پشیمانی؟

ما ز دوست غیر از دوست ، مقصدی نمی خواهیم

حور و جنّت ای زاهد ، بر تو باد ارزانی

رسم وآیین رندی ست ، از رسوم بگذشتن

آستین این ژنده ، می کند گریبانی

زاهدی به میخانه ، سرخ روـــــ ز مِی دیدم

گفتمش مبارک باد ، بر تو این مسلمانی

زلف و کاکل او را ، چون بیاد میآرم

می نهم پریشانی ، بر سر پریشانی


شیخ بهایی
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:27  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

راه خرابات


کیست که بنمایدم راه خرابات را

تا بدهم مزد ِ او حاصل ِ طاعات را

لذت ساقی و می، ذوق ِ خرابات عشق

چاشنی از دل بَرَد، تقوی ِطامات را

کاش دهندی بهشت عاریتم زاهدان

تا به گرو کردمی وجه ِ خرابات را

زهد و عبادت بسی بود مرا لیک من

دادم و بردم نیاز زهد و عبادات را

گرچه مرا بیش بود زهد و ورع این‌زمان

رانده و گم کرده ام فضل و کرامات را

دم مزن و ترک کن بهر دل شمس دین

وعظ و اشارات را لفظ و عبارات را

غزل جلال‌الدین از دیوان شمس
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:21  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

چراغ فروزان


همه دردم ، همه داغم ، همه عشقم ، همه سوزم

همه درهم گذرد ، هر مه و سال و شب و روزم

 

وصل و هجرم شده یکسان ، همه از دولت عشقت

چه بخندم چه بگریم ، چه بسازم ، چه بسوزم

 

گفتنی نیست که گویی ، زفراغت به چه حالم؟

حیف و صد حیف ، که دور از تو ندانی به چه روزم

 

دست و پایم طپش دل ، همه از کار فکنده

چشم بر جلوه ی دیدار ، نیفتاده هنوزم

 

[رضیم] جمله آفاق فروزان ز چراغم

همچو مه چشم بدر یوزه ی خورشید ندوزم

 

 

رضی الدین آرتیمانی
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:1  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

کلک

بی مقدمه یکی از زیباترین هنرهای شعری شاعر چیره دست آذری ُ شهریار فقید که تضمینی است از یکی از اشعار سعدی تقدیم عزیزان میکنم

امید که قبول افتد

ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی

حیف باشد مه من کین همه از مهر جدایی

گفته بودم جگرم خون نکنی باز کجایی؟

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

 

مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم

وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم

نغمه ی بلبل شیراز نرفته ست ز یادم

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟

 

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه

مرغ مسکین چه کند گر نرود در پی دانه؟

پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه

ای گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی؟

 

تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت

عمر بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر و جان و زر و جاهم همه گو رو به سلامت

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

 

درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان

کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان

نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان

حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان

این توانم که بیایم سر کویت به گدایی

 

هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم

همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم

لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند

دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند

جلوه کن جلوه که خورشید به خلوت ننشیند

پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی

 

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد

نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد

شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد

سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد

چو بدانست که در بند تو خوش تر ز رهایی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:59  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

آتش عشق

آتش عشقم بسوخت خرقه­ی طامات را
سیل جنون در ربود رخت عبادات را
مسئله ­ی عشق نیست در خور شرح و بیان
به که به یک سو نهیم لفظ و عبارات را
دامن خلوت ز دست کی دهد آن­کو که یافت
در دل شب­های تار ذوق مناجات را
هر نفسم چنگ و نی از تو پیامی دهد
پی ­نبرد هر کسی رمز اشارات را
جای دهید امشبم مسجدیان تا سحر
مستم و گم کرده­ام راه خرابات را
دوش تفرج کنان خوش زحرم تا به دیر
رفتم و کردم تمام سیر مقامات را
غیر خیالات نیست عالم و ما کرده ­ایم
از دم پیر مغان رفع خیالات را
خاک نشینان عشق بی مدد جبرئیل
هر نفسی می­کنند سیر سماوات را
بر سر بازار عشق کس نخرد ای عزیز
از تو به یک جو هزار کشف و کرامات را
«وحدت» از این پس مده دامن رندان ز دست
صرف خرابات کن جمله ­ی اوقات را

می ­پندارم بعد از اشعار حضرت «حافظ» . هیچ شاعر دیگری چون مولانا «وحدت کرمانشاهی» در این شعر، نتوانسته یک دوره ­ی کامل از عرفان عملی و نظری را در قالب «غزلی» بگنجاند.

قضاوت بماند با شما.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:57  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

قدغن

آبی دریا قدغن
شوق تماشا قدغن
عشق دو ماهی قدغن
با هم و تنها قدغن
برای عشق تازه / اجازه بی اجازه
پچ پچ و نجوا قدغن
رقص سایه ها قدغن
کشف بوسه ی بی هوا
به وقت رویا قدغن
برای خواب تازه / اجازه بی اجازه
در این غربت خانگی
بگو هر چی باید بگی
غزل بگو به سادگی
بگو زنده باد زندگی
برای شعر تازه/اجازه بی اجازه
از تو نوشتن قدغن
گلایه کردن قدغن
عطر خوش زن قدغن
تو قدغن من قدغن
برای روز تازه/اجازه بی اجازه

شهیار قنبری


گفتي از عشقم حذر كن چه بد كردم نكردم

 

يادمو از سر بدر كن چه بد كردم نكردم 

 

روز اول گفته بودي ولي از تو نشنيدم

 

توي آينه ديروز كاشكي فردا رو ميديدم

 

با تو عشق آمد و گم شدهر چه بود زير و زبر شد

 

لحظه ها خالي و خسته زندگي بيهوده تر شد

 

گفتي از عشقم حذر كن   چه بد كردم نكردم

 

فكر آزار و خطر كن   چه بد كردم نكردم

 

عشق اولين تو بودي   با تو من عشقو شناختم

 

اي تو عشق آخرينم   رفتي و دردو شناختم

 

با تو من عشقو شناختم با تو من زندگي ساختم

 

از كسي گلايه اي نيست اگه باختم به تو باختم
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 1:0  توسط سید نظام الدین دلفانی   | 

سلام تنها بهانه ام برای زندگی

بازگشتم که بگویم من سربازم که بازمیگردم
 نه زندانی که بازگشتم
 باشد گر چه امیدی به برگشت نیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:48  توسط سید نظام الدین دلفانی   |