غم دل
"خشک سیمی، خشک چوبی، خشک پوست.......از
کجا می آید این آوای دوست".
خیلی بی خردی
، و بی مسلکی ، و بی احساسی ، و ناتوان عقلی باید
تا کسی
نتواند درک کند که این سیم و
چوب و پوست خشک به ظاهر ساکت و بی صدا،
آوای دوست را
با تمام وجود به گوش جان انسان می
رسانند
تا بلکه در
درون آدمی، جنبشی
به وجود آید و سرگردان
این دنیای فانی نشود.
مگر نه این
صدا، همان نوای ملکوتی است،
منتهی کمی
درد می خواهد تا آن را فهمید،
چرا که
" آن کو به دل دردی ندارد، آدمی نیست".
آدم با
درد،با دل است
درد، تعریف
عشق است،
پس آدم بی
عشق،
هنرمند همان
بهتر که سرش به کار عشق گرم باشد.
این دنیا
برای او خیلی تنگ است.
برای بی
هنران و بی دردان، همه چیز در همین دنیا تمام می شود،
امّا برای
اهل دلی که سازی می زند و
آوازی می خواند و شعری می سراید ،
این دنیا فقط
مسیری است برای رسیدن به آن که برایش می نوازد و می خواند.
او برای او
می نوازد و می خواند،
باید از بند
تعلق، گردن رها کرد و از تنگنای مادّی این دنیای فانی رها شد.
بدون این
منظور، ساز و آواز پوچ است و نه تنها عشق و معنویت نمی آورد،
بلکه بیشتر
انسان را به تباهی می کشاند.
بگذاریم
آنانی که از درد، چیزی نفهمیدند، در همان بی دردی تباه شوند،
چرا که نمی دانند "مطرب عشق، عجب ساز و
نوایی دارد..."!
کمی نور
نیاز است! باید سوخت
و درد داشت.
به مصداق این
شعر از جناب هوشنگ ابتهاج ((سایه )) که گوید :
ره دور و
فرصت دیر، امّا شوق دیدار
منزل به منزل
می رود با رهنوردان
من بر همان عهدم که با زلف تو بستم پیمان شکستن نیست در آیین مردان
گر رهرو
عشقی، تو پاس ره نگهدار بالله که بیزار است ره، زین هرزه
گردان
صد دوزخ
اینجا بفسُرد، آری عجب نیست گر در نگیرد آتشت با سینه سردان
آن کو به دل
دردی ندارد، آدمی نیست
بیزارم از
بازار این بی هیچ دردان
آری هنر بی
عیبِ حرمان نیست لیکن
محروم تر بر
گشتم از پیش هنردان
با تلخ کامی
صبر کن، ای جان شیرین دانی که دنیا
زهر دارد در شکردان
گردن رها کن سایه از بند تعلق تا وارهی از چنبر این چرخ گردان

