شعر زيباي فروغ فرخ زاد
"بعدها"
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار الود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور
ديدگانم همچو دالان هاي تار گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود من تهي خواهم شداز فريادو درد
خاك مي خواند مراهردم به خويش ميرسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من نا گه به يك سو ميروند پرده هاي تيره دنياي من
چشم هاي ناشناسي مي خزند روي كاغذها و دفتر هاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهند بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آينه مي ماند به جاي تار مويي،نقش دستي،شانه اي
بعدها نام مرا باران و باد نرم مي شويند ازرخسار سنگ
گور من گمنام ميماند به راه فارغ از افسانه ها و نام وننگ
فروغ فرخ زاد
