فلک
فلک کور است , دلم رنجور و بيمار است
قدم لرزان به سوي کوچه مي آيم , دو دستم را به هم با حرص مي سايم
خدايا ترس من از چيست ؟ عروس جشن امشب کيست ؟
ولي ناگه صداي نعره ام در ساز ميميرد و داماد شاد و سرخوش
از نگارم بوسه ميگيرد
صداي شيخ مي آيد : عروس خانم وکيلم من ؟ جوابم ده وکيلم من ؟
صداي آشنايي بله ميگويد ... و مردم يکصدا با هم مبارکباد ميگويند
خداوندا صدا از اوست ... صداي آشنا از اوست ... فلک کور است
شما هرگز نميدانيد , عروسي را به سوي حجله ميرانيد که تا ديروز نگارم بود
چه ميدانيد همين امروز کنارم بود
من امشب از همه بيزار بيزارم , من امشب از خودم , از تو , از اين دنيا که هيچش
اعتباري نيست
بيزارم
رفيقان باده باز آريد
مرا تنهاي تنها با حشيش و چرکس بگذاريد
نميدانم چرا جغدان به روي بام من امشب نميخوانند
دگر شومي تر از امشب چه ميخواهند ؟
نميدانم چرا اين آسمان امشب نمي بارد
نميدانم
نميدانم
نميدانم
( مهدي اخوان ثالث )
