غربت تو
دیریست که در غربت تو خسته ترینم
ای خانه دل دادگی و عشق و یقینم
دیریست که من دلشده ای گوشه نشینم
آواره بی موطن این خاک زمینم
با تو مرا عاشقی و لحظه شیرین
ای عشق من و جان من و همدم دیرین
با تو مرا شور دگر نغمه دیگر
ای وسوسه بودن من موطن غمگین
گفتم ز غمت ای یار بی تاب و توانم
از عشق تو دل کندن هرگز نتوانم
گفتی منم آن خسته افتاده در بند
گفتم نه هم در عشق من هستی و جانم
حال من اگر پرسی گویم که چنینم
من از تو جدا مانده دیوانه ترینم
دیوانه ترین عاشق بی موطن خاکم
ای بود و نبود من.من بی تو غمینم
+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 10:4  توسط سید نظام الدین دلفانی
|